در جنگ ، مَرد نمىشمارد و اگر چه كاموس ، پلنگ نيز باشد ، باز هم مبادا كه رستم به جنگ آيد . هومان گفت : اى پهلوان ، چرا با اين انديشهء بد ، روان خويش را تيره مىدارى ؟ اكنون كه آن سپاه نه از سوى رستم آمدهاند و نه از سيستان . آن سپاه فريبرز است كه در اينجا كشته خواهد شد . پيران گفت : من آنگاه كه شنيدم سپاهى از ايران بدينجا آمده است ، از تخت و تاج و خورشيد و ماه نيز بيزار گشتم و جان و مغزم پر از درد شد و آه سردى از دل كشيدم . كلباد كه چنين شنيد ، به دو گفت : اكنون ديگر چرا بايد اين چنين درد داشت و از توس و رستم گريان بود ؟ اينك كه از بسيارىِ تيغ و ژوپين و پيل سپاهيان ما ، راه گذشتن باد هم نيست ، ديگر ايرانيان در پيش چشم ما با خاك برابرند و از كى خسرو و توس و رستم باكى نداريم . آنگاه آن بزرگان از آن جايگاه به سوى سراپردههاى خويش برفتند .
از سوى ديگر چون به توس آگهى رسيد كه همهجا پر از آواى كوس گشت و رستم پهلوان پيل تن و فريبرز - پسر كاووس - با سپاهيانى از ايران بيآمدهاند توس بفرمود تا كوسها را بركشيدند . آن كوه از گَرد سپاهيان ، به سياهى آبنوس گشت .
خروشى از كوه هماون برخاست و زمين از بانگ اسپان به جوش آمد . آنگاه توس سپهبد با ايشان زبان به سخن بگشود و بسيار از مازندران ياد كرد و از اين كه رستم در آن جنگ با ديوان چه كرد و چه بر سر ايشان آورد . پس سپاهيان بر پهلوان آفرين كردند و توس را گفتند : بيدار دل و روشن روان باشى . براستى كه اگر براى اين مژده از ما جان نيز بخواهى ، روا باشد ، زيرا كه اين مژده ، آرايش جان ما است . اكنون چون تهمتن به جنگ آيد ، ديگر اين سپاه توران در برابر آن نهنگ پايدارى نتوانند . ما نيز همگى چنان رزمى بكنيم كه اين ننگ را از ايرانيان پاك سازيم و آن درفش و تاج و تخت پيلسته و گردنبند زرّين خاقان چين را با همهء آن افسرهاى زرّين پيل بانان و سپرها و كمرها و زنگهاى زرّين - كه كسى به مانند آن در گيتى نديده است - با آن چتر كه از پر طاووس نرّ است و گوهرهاى فراوانى بر آن بافته شده با بسيارى چيزهاى ديگر به چنگ آوريم . پس توس بيدار به سپاهيان گفت : هم هراس داريم و هم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 767
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٧