گفت : بنگر كه از اين بخت بد ، پيوسته بر سرم بد مىرسد . از اين جنگ ديگر نه پسر و نبيرهاى برايم مانْد و نه سپاه و درفش و تبيره . ليك اكنون ديگر آن كارزار را فراموش كردم ، زيرا كه ديگر گاهِ رزم و كار است . بدان كه به اين دشت ، چندان سپاه آمدهاند كه روى زمين همچون پر زاغ ، سياه گشته و همهء سپاه توس در برابر آنها چون موى سياهى در يك گاو سپيد است . همانا كه از هر سرزمين ويران و آبادى در چين و سقلاب و هند و روم ، جانورى نمانده است كه به جنگ ما كمر نبسته باشد . اكنون تا نگويى كه رستم كجاست ، پشت من از اين همه اندوه ، راست نگردد . فريبرز كه چنين شنيد ، به دو گفت :
رستم نيز آهنگ رزم در سر داشت و از پسِ من روان شد و شب و روز مىتازد و دَمى درنگ نمىكند تا بدينجا رسد . اينك بگو كه من در كجا آرام گيرم و اين سپاه ناچيز را به كجا برانم ؟ گودرز گفت : مرا بگوى كه رستم چه گفت زيرا سخن او را نبايد نهان داشت . فريبرز به دو گفت : اى مرد كارآزموده ، تهمتن ما را به نبرد فرمان نداد و گفت : در آن جايگاه بمانيد و نبايد كه با سپاه دشمن برابر گرديد . بايد كه در آن رزمگاه آرام گيريد تا درفش من پديدار گردد . پس فريبرز و گودرز به سوى هماون روان شدند .
سگالش پيران با خاقان چين
چون ديدهبان توران ، سپاه فريبرز را بديد ، به سوى سپاه توران رفت و به پيران گفت : همگى كمر به جنگ ببنديد ، زيرا كه سپاهى از ايران از سوى دشت بيآمد و به كوه هماون رفت . پيران سپهبد كه چنين شنيد ، به پيش خاقان چين رفت و او را گفت : سپاهى از ايران زمين بيآمده كه نمىدانم چند تن هستند و سالار ايشان كيست .
اكنون درمان اين كار را چه سازيم ؟ كاموس رزم آزماى به دو گفت : تو كه مهتر اين سپاه بودى با اين بزرگان درگاه افراسياب و سپاهى چون دريا از تورانيان ، در اين پنج ماه و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 765
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٥