نگذاريم و همهء آن سرزمين را ويران كنيم و هيچ زن و كودك خردسال و پير و جوان و شاه و مرزبان و پهلوان و كاخ و سراپردهاى را در ايران نگذاريم . پس چرا بايد درنگ كنيم و بيهوده اندوه و درد به خود راه دهيم ؟ يك امشب را بر ايشان راه ببنديد تا نتوانند از اين رزمگاه بروند . آنگاه چون باد سپيدهدم بردمد ، بايد كه همهء سپاهيان بدينجا آيند . فردا ببينى كه درفش خودم را با درفش سپهدار هند بر فراز آن كوه بلند برافرازم و كوهى از كشتگان را از ميان پهلوانان ايران در بالاى آن كوه بيابى چنان كه ديگر همهء ايرانيان ، مويهگر باشند . خاقان كه چنين شنيد ، به دو گفت : آرى ، تنها راه همين است . در گيتى هيچ چيز از رزم كوتاه ، بهتر نباشد . همهء آن نامداران نيز بر آنچه كه آن خاقان شيراوژن بگفت ، همداستان گشتند و از جاى برخاستند و برفتند و همهء آن شب را به آراستن سپاه پرداختند .
رسيدن فريبرز به كوه هماون
چون خورشيد بر گنبد لاژوردين آسمان ، سراپردهاى از ديباى زرد برزد و روز فرا رسيد ، ديدهبان برخروشيد و به گودرز گفت : اى پهلوان سپاه ، اينك آن سپاه از راه بيآمد و نزديك رسيد و از گَرد ايشان زمين تاريك شد . گودرز كه چنين شنيد ، اسپ خويش بيآورد و بر آن سوار گشت و با دلى زخم خورده به سوى آن گَرد تاريك روان شد . چون نزديك ايشان رسيد ، درفش فريبرز - پسر كاووس - را بديد كه پسنديده و داماد شاه نو و پيش رو سپاه بود . پس گودرز پير - آن لشگرافروز دانشپذير - از اسپ پياده شد و يكديگر را در بر گرفتند و گودرز خون بگريست . آنگاه فريبرز گفت : اى سپهدار پير كه هميشه بناگزير در جنگ هستى ، تو از خون سياوش زيان ديدهاى .
دريغ آن گودرزيان سوار . مژدهء بسيار ايشان بر تو باد و سرِ بخت دشمنانت نگونسار بادا . خداوند خورشيد و ماه را سپاس مىدارم كه تو را در اينجا زنده بديدم . گودرز از براى آن گودرزيان كه كشته و در خاك نهان گشته بودند ، خون بگريست و به فريبرز
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 764
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٤