تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 766

مساهمون:

ص٧٦٦
در اين دشت با آن سپاه ناچيز ايرانيان چه كردى ؟ اكنون كه زمين پر از سپاهيان گشته است ، چون كسانى به مانند خاقان و منشور و من بر آن سالار هستيم ، بگذار تا هنرها را پديد آوريم و درى را كه تو بسته‌اى ، ما گشاينده باشيم . بدان كه اگر از سپاهيان كابل و زابل و هند ، روى گيتى چون پرند رومى نيز گردد ، همهء آنها با من ِ تنها برابر نيستند و ديگر تو اين ايرانيان را چيزى نپندارى . دانم كه تو از رستم نامدار مىترسى ، پس من نخست او را به نابودى مىافكنم . اگر او را يك زمان به دام افكنم ، ديگر زنده‌اش نگذارم . تو از سپاه سيستان زخم خورده‌اى و دل خويش در جنگشان بسته‌اى ليك تنها اين بار چون از دشت نبرد ، گَرد برخيزد ، تو نيروى مرا نگاه كن . آنگاه ديگر بدانى كه در گيتى چه كسى مرد است و دليران ، كه هستند و پيكار چيست . پيران كه چنين شنيد ، به دو گفت : جاويد باشى و دست بدى از تو دور بادا و هر آنچه گفتى ، همان باشد و هيچكس هماورد تو مبادا . آنگاه خاقان چين به پيران گفت : همانا كه ديگر كاموس را به راه كين افكندى . از اين پس هر آنچه كه گفت ، انجام دهد زيرا كه همتاى شير و پيل است . پس اين چنين از ايرانيان سخن مگوى و دل جنگ جويان ما را با اين سخنان ، بد مكن . بدان كه من يك سرفراز را نيز از ايران بر جاى نگذارم و همه آن سرزمين را ويران كنم و بسيارى از بزرگانشان را سر از تن جدا سازم و بسيارى را نيز پاى در بند گران آورده ، به پيش افراسياب فرستم . نه تاج و تخت و كاخى در ايران بگذاريم و نه برگ و درخت و آبادانى . پس پيران بخنديد و بر آن خاقان چين و ديگر نامداران آفرين كرد . آنگاه شادمان به لشگرگاه آمد . پس پهلوانانى چون هومان و لهّاك و فرشيدورد به پيش او آمدند و گفتند : بدان كه سپاهى از ايران برسيد كه پيش رو آن درفشى سياه دارد . يكى از كارآگاهان نامدار ما به شتاب برفت و اكنون بيآمده و مىگويد كه او فريبرز - پسر كاووس - آن سوار سرافراز خسروپرست است . ليك پيران به هومان پهلوان گفت : بايد انديشه از دل بيرون كنى ، زيرا چون رستم نباشد ، ديگر از فريبرز باكى نيست و دَم او بر اين زهر سپاهيان ما ترياك نباشد . ولى بدان كه با آنكه كاموس ، رستم پيل تن را