مىكردند كه : چه زار هستند اين دليران خسرونژاد ايران كه هيچكسى از ايران ياد ايشان نكند . اكنون ديگر زمين پر از خون دليران ما خواهد شد . پس توس سپهدار به بيژن - پسر گيو - گفت : برخيز و به فراز آن كوه بلند برو و ببين كه آن سپاه چند تن و چگونهاند و سپاهى از سراپرده و پيل و تخت را مىآورد ، از كدامين راه مىآيد ؟ بيژن به فراز كوه رفت و به هر سو بنگريست درفش و سواران و پيلان و سپاهيان را بديد . پس با دلى پر از درد و اندوه و روانى تيره ، دوان به پيش توس سپهبد آمد و به دو گفت : بدان كه چندان سپاه و پيل است كه روى زمين را به رنگ نيل كردهاند .
درفش و سرنيزهء ايشان نيز بيشمار است و از گَرد آن سپاه ، خورشيد نيز بر آسمان ، تيره گشته است . اگر بخواهى ايشان را برشمارى ، اندازهاى براى آن نيابى . و از بانگ تبيرهء ايشان گوش ، كر مىگردد . چون توس سپهبد گفتار او را بشنيد ، دلش پر از اندوه و رخسارش پر از اشك شد . آنگاه همهء سران سپاه را گرد آورد و بر ايشان اندوه بخورد و گفت : براستى كه من پيوسته از گردش روزگار ، بجز اندوه كارزار نمىبينم .
من فراز و نشيبهاى بسيارى ديدهام ، ليك هرگز به چنين بيمى دچار نگشته بودم .
اكنون تنها يك چاره برايمان مانده است . اگر چه سپاه و جنگ افزارمان اندك است ، ليك امشب بر ايشان شبيخون كنيم و زمين را از خون ، چون رود جيحون سازيم . اگر من در اين كارزار كشته گردم ، تا شاه برجاى است ، سپهبد نيز باشد . ليك ديگران نخواهند گفت كه توس بدون نام و مرا زنده خواهند شمرد . پهلوانى بمرد . پس بيژن پهلوان و ديگر سپاهيان بدين كار رام گشتند .
چون شب فرا رسيد و همهجا از سياهى ، چون درياى كرف گشت و ديگر ناهيد و بهرام و تير نيز پيدا نبود ، ماه سر برآورد و آن تاريكى را بديد . پس ديدهبان با رويى كه به زردى سندروس گشته بود ، دوان به پيش توس آمد و گفت : اى پهلوان سپاه ، بدان كه سپاهى از ايران و از نزد شاه بيآمد . چون توس سپهبد آن سخن بشنيد ، بخنديد و بزرگان را گفت : اى سران نامدار و فرّخ ، اكنون كه يارانمان بيآمدند ، ديگر جنگ نجوييم و گاهى شتاب كنيم و گاهى هم درنگ داريم تا اين كه به نيروى يزدان ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 761
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦١