تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 759

مساهمون:

ص٧٥٩

كَنده‌اى « 1 » در پيش شاه بسازيم و روز ديگر باز آن را پيشتر مىبريم و تيغها را از ميان بر كشيم و ببينيم كه چه رازى در نهان دارند . از ايران نيز آگهى برسد و آن شاخ سرو سهى ، درخشان گردد . آگاهى يافتن گودرز از آمدن رستم آنگاه گودرز سپهدار بر فراز كوه رفت . در همان هنگام خروشى به زارى از ديده‌گاه آمد كه : ديگر كار پهلوانان ايران تباه گشت . چون خورشيد تابان از فراز گنبد آسمان پديدار شد و روز فرا رسيد ، از سوى باخترِ گيتى گَردى پديدار شد كه همه‌جا را بسان شب لاژوردين كرد . از گَرد آن پيلان كه درفشهايى بر پشت خود داشتند ، خورشيد تابان نيز بنفش شد . گودرز فرياد آن ديده‌بان را بشنيد كه گفت : ديگر تنها خاك تيره را جفت خود داريم . پس رخسارش از اندوه به سياهى كرف شد و گويى با تيرى زخمى گشت . گفت : براستى كه بهرهء من از بخت ، تنها كينه و كارزار و شوربختى است . سپاهى از پسران و نبيره‌هايم داشتم كه هر يك مهتر كشورى بودند . ليك همگى به كين سياوش كشته شدند و بخت بيدار از من برگشت . ديگر روز سپيد من سياه شد و از اين زندگانى نااميد گشتم . اى كاش مادرم مرا نزاييده بود و روزگار بر من نمىگذشت . آنگاه گودرز به آن ديده‌بان گفت : اى مرد بينا و روشن روان به چپ و راست بنگر و ببين آيا درفش سپهدار ايران در كجاست و آيا آن را مىبينى ؟ ديده‌بان گفت : از آن سو تاب و شتابى مىبينم و از اينسو گويى همه به خواب رفته‌اند . گودرز پهلوان چون گفتار ديده‌بان را بشنيد ، پر از درد شد و اشك از ديدگان بباريد . آنگاه بناليد و گفت : اسپ مرا زين كنيد و از اين پس ديگر بالين مرا خشت بدانيد و مرا كشته بپنداريد . اكنون مىروم تا گيو و شيدوش و بيژن و رهّام - آن سواران جنگى

هامش
( 1 ) - كنده همان خندق است .