تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 760

مساهمون:

ص٧٦٠
خودكامه - را در بر گيرم و رخسارشان ببوسم و اشك از ديده ببارم و ايشان را پدرود كنم . پس بر آن اسپ بادپاى گودرز ، زين نهادند . ناگهان در همان هنگام ديده‌بان برخروشيد كه : اى پهلوان گيتى ، شاد باش و از درد و اندوه آزاد گرد زيرا كه از راه ايران ، گَردى تيره پديدار شد و آسمان را لاژوردين ساخت . از ميان آن سپاه ، درفشهاى فراوانى چون ماه تابنده ديده مىشوند و در پيش سپاه ، درفشهاى گرگ پيكر و ماه پيكر و اژدهاپيكر و شير زرّين پيكر مىباشد . گودرز كه چنين شنيد ، به دو گفت : جاويد باشى و چشم بدى از تو دور بادا . اگر آنچه كه با انديشه‌اى پاك بگفتى ، راست شود ، تو را چندان چيزهاى گرانمايه ببخشم كه ديگر نيازمند نباشى و چون روزى به ايران بازگرديم و به نزد شاه رويم ، تو را به پيش تخت او مىبرم و پايگاهت را از همهء بزرگان برتر مىكنم . پس اكنون از براى من به سوى سالار سپاه ايران برو و هر آنچه كه به من گفتى ، به ايشان نيز بگوى و از هر كسى مژدگانى بخواه . ديده‌بان به دو گفت : شايسته نيست كه اكنون از ديدگاه به پيش سپاه ايران رَوم ، ليك چون همه جا تاريك شود و ديگر بودن من در اينجا بيهوده باشد ، همچون سيمرغى از اينجا به پيش سپاه ايران مىروم . پس گودرز پهلوان به ديده‌بان گفت : اكنون با روشن روانى ، بار ديگر از اين كوه بلند نگاه كن و ببين كه ايشان كِى به نزديك ما مىرسند ؟ ديده‌بان گفت : آن سپاه پگاه فردا به كوه هماون رسند . گودرز پهلوان به مانند مرده‌اى كه دوباره روان يابد ، از شنيدن آن سخن ديده‌بان شاد شد . از سوى ديگر ، پيران به شتاب سپاه را به سوى آن دشت نبرد مىرانْد . پس پيكى از پيش آن سپاه توران به پيش هومان آمد و از آنچه رفته بود ، به او مژده داد . چون هومان آن مژده را بشنيد ، بخنديد و گفت : بىگمان بخت بيدار ، يار ما شد . پس خروشى به شادى از آن سپاه توران تا به ابر خاست . از ديگر سو ، بزرگان ايران پر از داغ و درد ، با رخسارى زرد و لبهايى لاژوردين ، بر گِرد آن كوه پراكنده گشته بودند و در هرجا انجمنى كرده و بر خويشتن مويه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 760 | حكيم أبو القاسم الفردوسي