آمدن خاقان چين به هماون
چون پيران به نزديك آن سپاه رسيد ، همهء در و دشت را به زير سُم اسپان ديد .
همهجا پر از سراپرده و تاژهاى زرد و سرخ و بنفش و كبود ، و در ميان هر سراپرده ، درفشى از ديباى چينى و پرنيان بود . پيران ، چون اينها را بديد ، فرو ماند و شگفتزده گشت و در دل انديشيد كه : آيا اين بهشت است يا رزمگاه ؟ آسمان است يا تخت و تاج ؟ پس پياده به نزديك خاقان چين آمد و زمين را ببوسيد . چون خاقان او را بديد ، پيران را در برگرفت و از بر و يال او در شگفت مانْد . پس بسيار از پيران بپرسيد و او را بنواخت و در كنار تخت خويش بنشاند و به دو گفت : اى پهلوان ، آفرين كه تو را شاد و روشن روان ديدم . آنگاه خاقان چين از پيران پرسيد كه : آيا سپهبد سپاه ايران چه كسى است و پهلوانان ايشان كدامند و از براى چه بر آن كوه بنشستهاند ؟ پيران گفت : اى شهريار ، تا روزگار باشد ، جاويد باشى . درود پروردگار گيهان آفرين بر تو باد كه با اين پرسش ، دل پيرم را شاد كردى . من به بخت تو شادمان و تندرستم و روانم خاك پاى تو را جوياست . ولى اى شاه ، آنچه كه در بارهء ايرانيان بپرسيدى ، بدان كه ايشان را ديگر تخت و تاج بزرگى نمانده است . بسيار جنگ و پيكار ما را جستند ، ليك سرانجام بجز سنگ خارا چيزى بهرهء ايشان نشد . پس چون از همه چيز بازماندند ، گريزان به كوه هماون رفتند . سپهدار ايشان نيز توس است . او مرد دليرى است كه از پيكار با شير نيز نمىهراسد . پهلوانانشان نيز چون گودرز كشوادگان و گيو و رهّام مىباشند . اينك به بخت خاقان چين ، سپاه ايرانيان بجز ايشان ، همگى بىارزش باشند و چون به هنگام جنگ به دشت آيند ، جز سنگ خارا چيزى بدست نيآورند . آنگاه خاقان به دو گفت : اكنون تو در نزد من بمان و يارانت را نيز به پيش من فراخوان تا يك امروز را با كام دل ، به ميگسارى پردازيم و اندوه روزى را كه هنوز نيآمده ، نخوريم . پس خاقان چين آن سراپرده را چون باغ بهارى بيآراست . گويى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 757
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٥٧