تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 756

مساهمون:

ص٧٥٦

شكنى « 1 » و گرگوز وهرى پهلوانان آن سپاهند . پس تو اينك سرافراز باش و آرام بگير زيرا كه از شادى شنيدن اين مژده ، پير نيز برنا مىگردد . با شنيدن آن سخنان ، دل و جان پيران پر از خنده شد و گويى روان مرده‌اش زنده گشت . پس به هومان گفت : من به پيشواز آن سپاه رَوم . زيرا كه ايشان پر انديشه و رزمساز ، از راه درازى بيآمده‌اند و همگى با گنج و جاه و آبروى بسيارند و هيچ كم از افراسياب ندارند . پس من بروم و ببينم كه آن سپاه ، چه كسانى هستند و سپهدار و پهلوانان ايشان كيستند ؟ آنگاه پيش خاقان چين رَوم و او را آفرين گويم و در پيش تختش زمين را ببوسم . سپس چون كاموس سرافراز و گهارگهانى و فرطوس را هم ديدم ، بازگردم و آنگاه ميان ببندم و دَم و دود از ايرانيان برآورم و روز را بر ايشان تاريك و تنگ گردانم . هر كه از ايرانيان باشد ، پاى و گردنش را به بند گران آورم و او را به نزد افراسياب فرستم و در اين راه هرگز آرام و خواب نجويم . هر كه از سپاهيان را به چنگ آورم ، سرش را با شمشير ببُرم . سرزمينشان را بسوزم و خاكش را بر باد دهم . آنگاه سه گروه از سپاه روان سازم و روز را بر شاه ايران ، سياه گردانم . يك گروه از آن سپاهيان را به بلخ فرستم و روز را بر ايرانيان تلخ سازم . گروه ديگر را به سوى زابلستان و كابلستان روانه كنم و سديگر گروه را از ميان بزرگان و شيران تُرك به سوى ايران ببرم و زن و كودك خردسال و پير و جوان را زنده نگذارم . سرزمين ايران را بر جاى نگذارم . بريده باد دست و پاى ايرانيان . پس تا من براى اين كارها آماده مىگردم ، شمايان آهنگ رزم ايران مكنيد . پيران كه گويى در پوستش نمىگنجيد ، اين بگفت و با دلى پر از كينه برفت . پس هومان پهلوان به سپاهيان گفت : اكنون بايد كينه را از دلها پاك كنيم و اين رنج را دو روز بر خود هموار سازيم و ديدگان خويش به كوه هماون دوزيم ، زيرا كه نبايد ايشان ، شبى ناگهان از آن كوه بگريزند . بدانيد كه به زودى همهء كوه و رود و در و دشت پر از درفش سپاهيان ما مىشود .

هامش
( 1 ) - شِكِنeken، شَكْنaknناحيه‌اى از وخان ( پامير ) و سرچشمهء رود جيحون بوده است . شهيدى مازندرانى ، راهنماى نقشهء جغرافيايى شاهنامهء فردوسى ، ماده شكنى .