تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 754

مساهمون:

ص٧٥٤

چون روزى بسرآيد ، ايشان جان دهند . پس پيران و هومان از آن رزمگاه به سوى سراپرده رفتند و ديده‌بان به پيش سپاه آمد و ديگر پهلوانان ، همگى كمر بگشودند و به خوردن و خوابيدن پرداختند . در همان هنگام توس سپهدار با دلى پر از خون دل و رخسارى به زردى سندروس به لشگرگاه آمد و به گودرز گفت : آن سخنى كه گفتم تيره شد و بخت از ايرانيان برگشت . گرداگرد ما سپاه دشمن است و براى ما خوردنى بسيارى نمانده و يگانه درمان كار ما تنها گرز و شمشير است . پس پگاه شمشيرها را بركشيم و سپاه را به دامن كوه كشانيم . اگر اخترنيك ، يار باشد ، تو بر ايشان پيروز خواهى شد . اگر هم داور آسمان ، روزگار را در جنگ ، بر ما سر آورَد ، همانا كه آن سرنوشت ما بوده است ، پس بيهوده سخن ديگرى نگوييم . براى من مرگ با نام بلند ، خوشتر از زيستن با هراس و گزند است . پس همگى با آنچه كه توس سپهبد نيك اختر بگفت ، همداستان گشتند . فرستادن افراسياب ، خاقان و كاموس را به يارى پيران روز ديگر ، چون خورشيد چنگ بر زد و آن پيراهن مشك رنگ شب را دريد ، فرستاده‌اى از سوى افراسياب به نزد پيران آمد و گفت : بدان كه سپاهيان بيشمارى از هرجا بيآورند . نخست سپهدار خاقان چين است كه آسمان ، تاج اوست و زمين ، تختش . او به همراه سپاهى آمده است كه در روز نبرد ، از گَرد خويش ، درياى چين را نيز چون بيابان مىسازند . ديگرى يكى از بزرگان ورارود « 1 » است كه سر از آسمان نيز

هامش
( 1 ) - همان ماوراءالنهر . ر . ك . ج 2 از كتاب حاضر ، ص 28 .