تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 753

مساهمون:

ص٧٥٣

در خواب چنان ديد كه شماله‌اى « 1 » درخشان از ميان آب درآمد و در كنار آن شمالهء درخشان ، تختى پيلسته بود كه سياوش با فرّهى ، تاج بر سر نهاده و بر آن نشسته بود . پس با لبانى پر از خنده و زبانى چرب‌گوى ، همچون خورشيدى به سوى توس رو كرد و گفت : ايرانيان را همينجا نگاهدار ، زيرا كه تو در كارزار پيروز خواهى شد . براى گودرزيان نيز اندوهگين مباش ، زيرا كه در اينجا گلستانى نو است و ما همگى در زير گلها مِى مىخوريم و نمىدانيم كه تا به كِى چنين باده خواهيم خورد . چون توس از خواب بيدار گشت ، دلشاد شد و از درد و اندوه آزاد گشت . پس به گودرز گفت : اى پهلوان گيتى ، با روشن روانى ، خوابى ديدم . اينك بنگر كه رستم ، چون باد دمان به زودى به پيش ما آيد . آنگاه بفرمود تا ناى بزدند و آن سپاه بر كوه ، از جا بجنبيد . پهلوانان ايران كمر ببستند و درفش كاويانى را برافراختند . از سوى ديگر ، پيران چنان سپاهى بيآورْد كه از گَرد آنها ، خورشيد تابان ، سياه گشت . از آواز پهلوانان و از باران تير ، چشم خورشيد نيز خيره شد . هومان به پيران گفت : از چه رو درنگ مىكنى ؟ بايد كه بر ايشان جنگ آوريم . ليك پيران به دو گفت : تندى مكن . اكنون هنگام شتاب نيست . ديشب آن سه تن به مانند شيران گرسنه‌اى ، با سپاهى ناچيز ناگهان از آوردگاه برفتند و ما چون رمه‌اى بوديم . اينك همهء دشت را پر از جوى خون ، و سر نامداران را نگون يافتيم . ولى بنگر كه ايشان بر كوه خارا هستند و اسپانشان خاك را چون مشك مىبويند . پس بگذار تا بر آن سنگ ، بريان شوند و چون بيچاره گردند ، ديگر پيچان شوند . شمايان نيز بايد كه راه را از هر دو سوى اين رزمگاه بر ايشان ببنديد . و بدان كه اگر يكى دو روز درنگ كنيم ولى دشمن را به چنگ آوريم ، بهتر باشد از اين كه به جنگ بشتابيم . پس سد سوار را بر اين دشت به ديده‌بانى مىگماريم و مىمانيم تا آب و نان دشمن به پايان رسد و به جان خود زينهار خواهد . اگر همچنين نكردند ، مگر اين كه خاك و سنگ خارا را بخورند ، و گرنه

هامش
( 1 ) - شماله به پارسى به معناى شمع است .