مىدانى و او را مىپسندى ؟ بر تو بهتر باشد كه گفتار مرا بشنوى و به خواست شاه و گفتار من بگردى .
فرنگيس - آن شاه بانوان - تا زمانى دراز اندوهگين بود و پاسخى نمىگفت .
پيوسته آه سردى مىكشيد و از شرم پسر ، چيزى نمىگفت . آنگاه گفت : اى پيل تن ، تو سرافراز و مهتر انجمنى . بدان كه اگر هم در ايران ، مردى چون فريبرز نباشد ، ليك با اين همه او سزاوار گرفتن جاى سياوش نيست . دريغ آن سياوخش راد كه آن مردم كُشان ، بدانگونه او را در توران بكشتند . اكنون كه پسر زال مرا از براى فريبرز مىخواهد ندانم كه چه گويم . ولى اى پهلوان بدان كه گفتار تو گويى گرهى بر زبانم بست . پس هرچه شاه نامور بفرمايد ، من نيز كمر بدان ببندم .
بدين گونه مادر شاه ، رخسار خود را چون گل نوبهار برافروخت و بر آن كار ، رام گشت . رستم نيز بدان كار ، ميان بست و چندى نگذشت كه موبد را فرا خواندند و به آيين خويش نوشتهاى را نويساندند . رستم پهلوان نيز نيآسود تا سرانجام ، فرنگيسِ ماه را جفت فريبرز شاه كرد . و بدين سان فريبرز ، داماد گشت و از كى خسرو و رستم آزاد شد . شاه نيز پايگاه و جاه او را بالا برد و جامهء شاهوار و تاجى نو به دو بخشيد .
سه روز بدين گونه بگذشت . چون اينها همه كرده شد ، به روز چهارم رستم پهلوان با ديگر دلاوران به سوى دشت روان شد و فريبرز نيز چون اخترى فروزان بر آسمان ، پيش رو آن سپاه گشت . پس چون خورشيد بسان بتى با دلى پر از مهر بر آسمان تابنده شد ، خروش كارناى برآمد و تهمتن ، سپاه را روان كرد . شاه نيز انديشناك ، دو پرسنگ ، با او برفت . آنگاه از آن پس رستم شب و روز نيآسود و هر دو ايستگاه را يكى كرد و به شتاب برفت .
ديدن توس ، سياوش را به خواب
شبى به هنگام زخم كوس ، توس با دلى پر از درد و داغ بخوابيد . روان روشن او
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 752
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٥٢