به زن خواستن فريبرز ، فرنگيس مادر كى خسرو را
آنگاه فريبرز به رستم گفت : اى پهلوان تاج بخش ، اى دارندهء گبر و گوپال و رَخش ، بدان كه من آرزويى در دل دارم كه ياراى گفتن آن را به هيچ كس در گيتى ندارم مگر به تو اى پهلوان زمين كه آفرين يزدان بر تو باد . تو كه پشت و پناه سپاهى و پهلوانان ، كلاه بزرگى را به گرز تو است كه بر مىافرازند . اى سزاوار ايران زمين و شايستهء تخت و كلاه و نگين ، مىدانى كه من برادر سياوش خردمند هستم و با او از يك تخم و نژادم . اكنون اى گردنفراز ، زنى كه از سياوش بر جاى مانده ، زيبندهء من است . پس سزاوار باشد كه تو اين سخن را به شاه بگويى و با اين كار بر سرم كلاه بزرگى نهى .
رستم كه چنين شنيد ، به دو گفت : من سر به فرمان تو هستم و آنچه را كه مىخواهى ، بسازم . پس رستم پهلوان پيل تن به پيش شهريار رفت و او را گفت : اى خسرو نامدار اكنون از تو چيزى مىخواهم كه بدان سر خود را از آسمان و ماه نيز برتر آورم و آن در نزد كردگار نيز نيكو است . پس چون شاه فرمان دهد ، آن را بخواهم . خسرو گفت : اى پهلوان ، هميشه برجاى و روشن روان باشى . از من چه مىخواهى ؟ هرچه مىخواهى از تخت و مُهر و تاج و كلاه بخواه . رستم به شاه گفت : همانا كه از فرّ شاه ، همهء گيتى و نيكخواهان بهرهمندند . داد و مِهر تو به هر كسى رسيده و چهرهء تو چون گردون به هر كسى گشاده است . بدان كه فريبرز - پسر كاووس - كه هيچ شاهزادهاى چون او نباشد و كسى نيز در هنرمندى و خِرَد ، همتاى او نيست ، از درگاه شهريار آرزو دارد كه جاى برادرش را خواستار گردد . زيرا كه چون او به كين برادر ، ميان بندد و به نزد ايرانيان رود ، تنها دختر افراسياب است كه سزاوار او باشد و رنج او را بشناسد و بدين سان ماه با آفتاب جفت گردد . بدين گونه رستم ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 750
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٥٠