تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
شنيده است كه از آن هنگام كه كى كواذ تاج كيانى بر سر نهاد ، من از براى ايران ، كمر به كينه بسته‌ام و يك روز نيز آرام ننشسته‌ام . پيوسته بيابان و تاريكى و پيل و شير و جادو و اژدهاى دلير و بزرگان توران و مازندران و شبهاى تيره و گرز گران و تشنگيها و راههاى دراز و رنج را بر آسايش برگزيدن و درد و سختىهاى بسيار ديده‌ام و يك روز نيز جوياى شادى نبوده‌ام . اينك تو شاهى نوآيين هستى و من بندهء تو هستم و به آنچه كه فرمايى كمر بسته‌ام . شاه نيز نبايد ديگر از آن كشتگان ، پر درد باشد . دل بدسگالانت زرد بادا . اكنون من به پيش توس سپهبد مىروم و كمر به اين كين ايرانيان مىبندم . زيرا كه من نيز از درد گودرزيان ، جگر خسته‌ام و بدان سوگ ، كمر بسته‌ام . چون كى خسرو سخنان رستم را بشنيد ، اشك از ديدگان بباريد و به دو گفت : براستى كه روزگار و تاج و تخت شاهى و تخت پهلوانى را بىتو نخواهم . آسمان به زير خم كمندت و سر تاج داران در بندت باد . آنگاه گنجور خسرو كليد در گنجهاى دينار و تاج و گوهر و كلاه و كمان و كمند و كمر را بيآورد و سرِ هميانهاى درم را برگشود . شاه ايران نيز همهء آنها را به رستم سپرد و گفت : اى پهلوان نامبردار ، اينك تو با آن گرزداران زابلستان و دليران و پهلوانان كابلستان ، چون باد برو و دَمى نيز در راه درنگ مكن . سد هزار تن از پهلوانان شمشيرزن را نيز از ميان سپاهيان ، با خود به سوى آن كارزار ببر . فريبرز كينه‌خواه - پسر كاووس - را نيز پيش رو سپاه كن . پس تهمتن زمين را ببوسيد و گفت : بدان كه از اين پس به شتاب مىرويم و هرگز آرام و خواب نمىجوييم . آنگاه رستم ، سپاهيان را درم بداد و به دشت آمد و آهنگ جنگ كرد و به فريبرز گفت : پگاه ، سپاهيان را روان كن و خود نيز پيش رو ايشان باش . و نبايد كه روز و شب بيآسايى تا اين كه به نزد توس سپهبد رَوى . آنگاه او را بگو : در جنگ تندى مكن و درنگ داشته باش تا چون گرگين ميلاد ، سپاه را بيآرايد ، من خود را چون باد به شما رسانم .