بلند توس نگون گرديده است . چون كى خسرو نامور آن سخنان را بشنيد ، يكباره دلش زير و زبر شد . پس بفرمود تا رستم پيل تن و بزرگان به درگاه او آيند . همهء خردمندان و موبدان نامور و كارآزمودههاى ايران به پيش او رفتند . آنگاه شاه زبان به سخن گشود و از آن پيكار سپاه ياد كرد و به رستم گفت : اى سرافراز ، مىترسم كه اين شاهنشاهى ديرين ، سر در نشيب آورَد . همانا كه تو پرورانندهء تاج و تختى و بخت از تو فروغ گيرد . دل آسمان به زير نوك شمشير توست و زمين و زمان و آسمان را به زير آوردهاى . تو همانى كه دل و مغز ديو سپيد را از جا بكَندى . اينك روزگار به مِهر تو اميد دارد . زمين چاكر گَرد پاى رَخش تو است و روزگار برايت به مانند مادرى مهربان است . از زخم تير تو خورشيد نيز بريان مىگردد و از پر تيرت ، ناهيد گريان مىشود . از گرز و پيكان سرنيزهات ، شير نيز از جنگ سير گردد . از آن هنگام كه تو كلاه مردانگى بر سر نهادى ، ديگر از بزرگان و دلاوران اين سرزمين ، همگى با دلى پر از خون و ديدگانى اشكبار از پهلوانان افراسياب گريزان گشتهاند . بسيارى از گودرزيان كشته شدند و بسترشان در آن دشت نبرد ، خاك گشت . آنهايى هم كه از ايشان زنده ماندهاند ، اكنون همگى خسته در كوه هماون هستند و سر به سوى آسمان كردهاند و از كردگارِ جاى و زمان مىخواهند كه به نيروى يزدان و به فرمان من ، رستم پيل تن بدانجا رود . از آن شب تيره كه اين نامه را خواندهام ، بسيار خون از جگر برافشاندهام . سه روز اين سخن را بجز به يزدان فريادرس ، به كسى نگفتم .
اكنون كار از اندازه بگذشته و دلم از اين سخن ، پر از درد گشته است . اميد سپاه و سپهبد به تو است ، كه روشن روان و تندرست باشى . سرت سبز و دلت شادمان بادا و بد بدگمان نيز از تن زال دور باد . اينك هرچه مىخواهى از اسپ و جنگ افزار و گنج و سپاه از من بخواه و با دلى شاد و انديشهاى درست برو . و بدان كه شايسته نباشد كه اين كار را سست گيريم .
رستم كه چنين شنيد ، به شاه گفت : نگين و كلاه شاهى بىتو مبادا . همانا كه تو با فرّ و برز و با خِرَد و دادى و روزگار ، شاهى چون تو به ياد ندارد . بىگمان خسرو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 748
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٨