گشته بود جوشن بر تنشان همچون بارى بود و از آن تاريكى گويى در درياى سياه بودند . هومان كه چنين ديد ، به سپاهيان گفت : هيچيك از اين بزرگان را مكشيد ، همه را در بند كنيد و به پيش من آوريد . ليك نبايد كه هيچيك زخمى گردند .
از سوى ديگر توس به گيو و رهّام گفت : بىگمان جان ما از دست رفت مگر اين كه كردگار سپهر بلند ، تن و جان ما را از اين گزند برهاند . پس بار ديگر هر سه چونان شير دژم بتاختند . دوباره بانگ نفير و ناى و خروش كوس و دراى هندى برآمد . از آن تنگى ، ديگر يال اسپ و لگام را نيز نديدند و تنها سرنيزه در پيش چشمان بود . هومان به آواز گفت : ديگر براى شما نه جاى جنگ مانده است و نه راه گريز . همانا اين بخت بدتان بود كه شما را از جا برانگيخت .
سرانجام از آن سپاه ايران ، تنها سه جنگاور و سپاهى ناچيز بر آن رزمگاه ماند .
پس بسيار به ياد رستم و شيدوش و بيژن و گستهم افتادند . در آن شب ، ديگر كسى را از سپاه ايران با خود نديدند . پس گفتند : براستى كه با آمدنمان به اين جنگ ، با خيره سرى به كام نهنگ آمديم . دريغ آن سر تاج شاه گيتى ، اگر اكنون ما را به ناگاه در بند آورند . در اين هنگام كه تهمتن و زال در زابلستانند ، كار ايران پريشان گردد . بارى ، همچنان آواز گوپال و كوس مىآمد . چون گيو و توس بازنگشتند ، گستهم و شيدوش گفتند : كار اين جنگ ، دراز گشت . گرازه نيز به بيژن گفت : كار سالار سپاه ما به درازا كشيد . آسمان كرفگون و زمين به سياهى آبنوس گشت . ناگهان شنيدند كه از دشت ، آواى توس مىآيد . پس آن پهلوانان از پِى آواى او روان شدند . در هر جاى آن دشت ، جويى از خون روان گشته بود . چون پهلوانان ايران به نزد سران سپاه رسيدند ، گرز گران بركشيدند . از پيكار آن پهلوانان دلاور و از آواى زنگ ، گويى نهنگى از ميان دريا برآمد . همهء ايشان گراينده گرز و شمشيردار بودند . هومان بدانست كه سواران ايران بيآمدند . چون توس بديد كه ايشان به ياريش آمدند ، همگى بسان كوس برخروشيدند . پس آن شب را تا هنگامى كه خورشيد گيتىفروز پديدار گشت ، رزم بكردند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 746
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٦