پس سپاهيان نمىتوانند بدين سان گرسنه بمانند . اكنون چون خورشيد فرو شود و چادر لاژوردين شب پديد آيد ، بايد سواران جنگاورى برگزينيم و از اين بالا به سوى دشت نبرد رويم و بر ايشان شبيخون آوريم و رزمى سخت كنيم و ببينيم كه بخت ، با كه يار است ؟ پس يا همگى خود را به كشتن دهيم و يا آن گردنكشان را به خاك آوريم .
چنين است فرجام آوردگاه * يكى خاك يابد يكى چرخ ماه
توس با سرى پر از درد و با آن كين كهن ، اين سخن را از گودرز بشنيد . آنگاه يك سوى سپاه را به بيژن و سوى ديگر را به خرّاد و شيدوش پهلوان سپرد . درفش خجستهء كاويانى را هم به گستهم داد و پند و اندرزهاى بسيارى بگفت و خودش با گيو و رهّام و تنى چند از سران سپاه ، گرز گران برگرفتند و به سوى پيران سپهدار رفتند و چون آتش ، خود را به دل آن سپاه زدند . همهء آن رزمگاه چون درياى خون شد و خروش بلندى از سپاه برآمد . چون درفش پيران سپهبد به دو نيم شد ، دل رزمجويان توران پر از بيم گشت . هومان كه خروش سپاهيان را بشنيد ، بر اسپ تازى سياهى سوار گشت و بيآمد . پس بسيارى از سپاهيان را كشته و بسيارى را بيهوش و برگشته از رزم ديد . هومان خون از ديدگان بباريد و بانگ سختى بر سپاهيانش زد و گفت : آيا در اينجا ديدهبانى نبود و در شمايان نيز هيچ نشانى از كينه نبود ؟ در برابر هر يك از ايشان ، سيسد سپاهى از ما است . پس در اين آوردگاه ، هنگام خورد و خواب و آرامش نيست . اكنون همگى تيغهاى پولاد را بركشيد و سپرهاى چينى را بر سر آوريد و راه بر اين سركشان بگيريد . بدانيد كه چون شب فرا رسد و ماه بر فراز اين كوه پديدار گردد ، نبايد كه هيچ يك از ايشان رهايى يافته باشند . پس درنگ مداريد .
خروش كارناى برخاست و آن پهلوانان توران برفتند و چون شير ژيان سواران ايران را در ميان گرفتند . از كلاهخود و تيغها آتش افروخته شد . گويى از ابر ، گرز مىباريد . تنها شب تار و شمشير و گَرد سپاه پديدار بود و ستاره و ناهيد و ماه گم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 745
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٥