نمىدانى كه آن چارهاى كه گزيدى ، خود ، بيچارگى است و بر آن كوه خارا بايد گريست . آنگاه هومان به شتاب فرستادهاى به پيش پيران فرستاد و او را گفت : آنچه ما در بارهء ايشان مىانديشيم با آنچه بديدم ديگرگونه بود . اكنون همهء آن كوه را يك سره سرنيزه و كوس مىبينم و در پس گودرز و توس نيز درفش را نهادهاند . پس تو چنان كن كه چون روز پاك بردمد و خورشيد گيتىفروز در آسمان پديدار شود ، تو با سپاهيانت در اينجا باشى و اين دشت تيره ، به هنگام خواب سپاه را چون دريايى بدانسو راند .
آمدن پيران از پِى ايرانيان به كوه هماون
چون خورشيد از آن چادر نيلگون اندوهگين گشت و آن را بدرّيد و بيرون آمد و روز فرا رسيد ، پيران سپهبد به كوه هماون رسيد . از گَرد آن سپاه ، زمين ناپديد شد .
پس پيران به هومان گفت : از اين رزمگاه مجنب و سپاهيان را نيز از اينجا مبر تا من از اينجا به پيش سپهدار ايرانيان رَوم كه درفش كاويانى را در پاى آن كوه هماون به پا داشته و به آن كوه اميدوار است و ببينم كه ديگر چه اميدى برايش مانده است ؟ پس پيران با سرى پر از كينه و دلى پر گناه به نزديك سپاه ايران آمد و خروشيد كه :
اى توس نامبردار ، اى دارندهء پيلان و گوپال و كوس ، اكنون پنج ماه است كه تو همچنان به سختى و با رنج ، رزم مىجويى . ببين كه آن گرانمايگان خاندان گودرز همگى بدون سر بر آن رزمگاه افتادهاند . و تو با دلى پر از جنگ و سرى پر از كينه ، به مانند ميشى به كمرگاه آن كوه رفتهاى . گريزانى و سپاه توران از پس تو شتابان . بدان كه بىگمان به دام افتى . توس سرافراز گفت : دانم كه دروغ مىگويى و من اين دروغ تو را به ريشخند مىگيرم . اين تو بودى كه در گيتى ، بنيان اين كينه را از براى سياوش نهادى . اكنون نيز از گفتار بيهوده شرم نمىدارى . ليك من با اين گفتار گرم تو به دامت نيآيم . براستى كه پهلوانى چون تو در ميان بزرگان روشن روان گيتى مبادا . با سوگندت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 743
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٣