سپهدار با سپاهيانش از پِى سپاه ايران روان شدند . پيران به لهّاك فرمود : اكنون درنگ مكن و با دويست سوار برو و بند از ميان مگشاى تا ببينى كه ايرانيان در كجا هستند ؟ لهّاك بسان باد برفت و هيچ از خورد و خواب ياد نكرد . چون نيمى از شب تيره بگذشت ، ديدهبان سپاه ايران او را در آن دشت تاريك بديد . پس خروش و آواى زنگ از كوه برخاست . لهّاك ديگر هيچ جاى درنگ نديد . پس به نزديك پيران آمد و در راه ، او را از سپاه ايران آگاه كرد و گفت : ايشان در كوه هماون هستند و راه هر گزندى را بر خود بستهاند . پيران به هومان گفت : زود چندين پهلوان سوار و دلير و گردنكش و نامدار را با خودت ببر ، زيرا كه ايرانيان با درفش و سپاه در آن كوه هماون پناه گرفتهاند و از چنين رزمى ، ما را رنج رسد . پس خردمندانه چارهاى بجوى . بدان كه اگر آن درفش كاويانى را بيابى ديگر روز را بر ايشان تيره خواهى كرد . پس اگر به آن درفش دست يافتى ، آن را با شمشير تيز ، ريز ريز كن . من نيز چون باد از پِى شما بيايم و درنگ نكنم . پس هومان سى هزار سوار تورانى سپردار و شمشيرزن برگزيد .
چون خورشيد تابنده تاج خود بنمود بر تخت پيلستهء آسمان ، همه جا را چون كافور سپيد و روشن كرد و روز فرا رسيد ، گُرد سپاه توران از دور پديدار شد . پس فرياد ديدهبان برخاست كه : سپاهى از تركان بيآمد كه گُرد آن تا به ابر رسيده است .
چون توس آن سخن بشنيد ، جوشن بپوشيد و بانگ نفير و آواى كوس برخاست .
سواران ايران همگى به پيش آن كوه رده بركشيدند . چون هومان آن سپاه گِران را با گرز و تيغ بديد كه همچون شير ژيان ، جوشان و خروشانند و درفش كاويانى را در پيش سپاه برافراشتهاند ، به گودرز و توس گفت : شمايان كه از ايران با پيل و كوس به سوى توران به كين خواهى تاختيد ، اكنون چرا از پهلوانان توران به ستوه آمديد و چون نخچيرى ، دامان كوه را برگزيديد ؟ آيا از اين خورد و خواب و آرامش بر كوه و سنگ شرم نمىداريد و شما را ننگ نيست ؟ بدان كه چون فردا آفتاب از كوه بردمد ، اين باروى تو را ويران سازم و تو را از آن كوه به زير آرم و دو دستت را با خم كمند ببندم و از خورد و آرام و خواب جدايت سازم و به پيش افراسياب بفرستمت . اكنون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 742
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٢