كشتگان را در گودالى به زير خاك نهيد و سرهاى بريده را نيز در كنار تنهايشان بگذاريد . آنگاه بنهء سپاه را به سوى كوه هماون ببريد . همهء سپاه را با سراپرده و تاژ به سوى آن كوه برانيم . من نيز فرستادهاى به نزد شاه مىفرستم تا مگر دلش برافروخته گردد و سپاهى به ياريمان بفرستد . پيش از اين نيز سوارى از براى اين كار فرستادهام و او را آگاه ساختهام . باشد كه رستم زال را با سپاهى به سوى ما بدين رزمگاه بفرستد . و بدين سان توس سپاه را روانه كرد و بنه را برنهاد و از آن كشتگان بسيار ياد بكرد .
گرد كردن توران سپاه ، كوه هماون را
چون خورشيد تابنده ، تاج خود بنمود و بر آن تخت پيلسته ، همه جا را به سپيدى و روشنى كافور كرد ، سپاه ايران ، ده پرسنگ راه را رفته بودند و دشمن بدانديش هنوز خفته بود . بدين سان چندين روز و شب ، با دلى پر از اندوه و داغ و ديدگانى خونبار و روانى رنجور ، بىآنكه چيزى خورده باشند ، برفتند . چون نزديك كوه هماون رسيدند ، سپاه را بر دامنهء آن كوه جاى دادند . پس توس سپهبد به گيو گفت : اى پهلوان نامبردار و خردمند ، سه روز است تا بدين سان راه رفتهاى و نه خوابيدهاى و نه چيزى خوردهاى . اينك بيا و آرامش گزين و بيآساى و چيزى بخور زيرا كه من مىانديشم بىگمان پيران بىدرنگ از پسِ ما به جنگ آيد . پس تو خودت به بالاى كوه برو و آنان را كه آسودهترند با بيژن در اينجا بگذار . گيو - كه از جانش سير گشته و از گيتى به ستوه آمده بود - با آن خستگان به سوى كوه رفت و ايشان را به سوى آن دژ برد . آنگاه سپاهى از آسودگان برگزيد و گفت : سرِ اين كوه را خانهء خويش پنداريد و پاسدار آن باشيد . سپس ديدهبانى از كوه به دشت آمد تا كسى بر ايشان نگذرد . از فرياد ديدهبانان و آواى زنگ ، گويى كوه و سنگ به جوش آمده بود .
چون آفتاب از كوه برآمد ، ديدهبان به سوى رود رفت . چنان خروشى از درگاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 740
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٠