پيران برآمد كه گويى خاك به جوش آمد . پيران سپهدار ، سپاه توران را چون آتش به سوى رزمگاه آورد و به هومان گفت : امروز در جنگ درنگ بسيارى نكنيم زيرا كه همهء سواران ايران يا كشته شدهاند و يا زخمى . پس كوس بزد و فريادى از دشت برخاست . پيران در پيش آن سپاه به پيش مىرفت . چون پهلوانان توران بدان رزمگاه رسيدند ، همهء رزمگاه را پر از سراپردههايى بدون سپاه يافتند . پس مژده خواهى به نزد پيران رفت و او را گفت : ديگر هيچكسى از سپاه ايران در اينجا نيست . خروشى شادمانانه از سپاه برآمد . آنگاه همگى به فرمان پيران گوش نهادند . پيران سپهبد به خردمندان سپاه گفت : اى موبدان نامور و نژاده ، اكنون كه دشمن از اينجا برفته است ، چه گوييد و چه انديشيد ؟ پس همه سواران سپاه - از پير و جوان - به پيران پهلوان گفتند : اكنون كه سپاه ايران از پيش ما گريزان شد و بر آن دشمنان بدانديش ما شكست آمد و اين رزمگاه پر از خون و خاك گشته ، ديگر هنگام ترس از ايشان نيست و بايد كه به شتاب از پِى آن دشمنان روان گرديم و درنگ نكنيم . ليك پيران گفت : اكنون سپاهى چون دريا به پيش افراسياب انجمن گشتهاند . پس ما نيز درنگ مىكنيم تا آن سپاه گِران بدينجا آيند آنگاه ديگر كسى را در ايران زنده نگذاريم .
هومان كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پهلوان ، از براى اين كار ، روان خويش را اين چنين رنجه مدار . سپاهيان ما همگى پهلوان و سوار و كمندافكن و دشنهگذارند .
اكنون كه اين همه تاژ و سراپرده و تخت برجاى مانده و خود ايشان بگريختهاند ، تو نيز اين رفتن و يكباره پشت نمودن ايشان به ما را ، نشانهء بيچارگى آنها بدان . پس اگر اكنون درنگ كنيم تا ايشان به نزد خسرو روند ، بار ديگر سپاهى نو گِرد خواهند آورد و رستم نيز از زابلستان با سپاهى به جنگ ما خواهد آمد . پس اكنون بايد بتازيم و چون گودرز و توس سپهدار و آن درفش همايون و پيلان و كوس را به چنگ آوريم ، بهتر از اين باشد كه در اينجا درنگ كنيم .
پيران پهلوان به دو گفت : بيدار دل و روشن روان باشى همچنان كن كه به نيكى و نيك اخترى مىانديشى ، كه براستى آسمان نيز به زير بالاى توست . پس پيران
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 741
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤١