پيران سپهدار سپاهيان خود را بخواند و گفت : هنوز بسيارى از ايرانيان زنده ماندهاند . پس چون خورشيد به مانند دريايى از ياكند زرد بر آسمان لاژوردين ، آبخيز كند و روز فرا رسد ، همهء آنهايى را كه زنده ماندهاند بكشيم و با اين كار ، دل شاه ايشان را پيچان كنيم . پس تورانيان با شادمانى برفتند و در پيش سراپرده بنشستند و همهء آن شب را به شنيدن آواى چنگ و تنبور پرداختند و نخوابيدند .
از سوى ديگر ، سپاهيان ايران همگى مستمند بودند و پدرها بر پسرانشان سوگوار و نژند گشته بودند . همهء آن دشت پر از زخمى و كشته بود و زمين با خون بزرگان شسته شده بود . از بس در چپ و راست آن آوردگاه ، دست و پا افتاده بود ، كسى را ياراى پا گذاردن بر آنجا نبود . همهء آن شب را به برداشتن زخميان گذراندند ، ليك چون زخميان تورانى را مىيافتند ، به خوارى رهايشان مىكردند . در كنار كشتگان آتش سوزاندند و زخمهاى زخميان را ببستند . بسيارى از گودرزيان كشته و زخمى و در بند شده بودند . چون گودرز از آن كار آگاه شد ، خروشى بر زد . بزرگان نيز همگى ، جامهها چاك كردند و زمين به زير سُم اسپان به جوش آمد . گودرز خاك بر سر ريخت و مىگفت : هيچكس در گيتى ، اين بدى را كه اكنون در پيرى به من رسيده ، نديده است . ديگر چرا بايد اينك كه با پيرانه سر ، چندين پسرم بر خاك افتادهاند ، من زنده بمانم ؟ از آن هنگام كه زاده شدهام هرگز كمر از گبر خود نگشودهام . پيوسته در جنگ با پهلوانان و سواران ، آن پسران و نبيرههايم يار من بودند . از آن جنگ نخستين در توران زمين بود كه پسرم - بهرام - كشته شد و گويى به يكباره خورشيد ما نابود گشت . سرانجام هم اينك مىبينم كه چندين پسر از من در پيش چشمانم كشته افتادهاند .
چون توس از كار گودرز آگاه شد ، رخسارش به زردى سندروس گشت و خون از ديدگانش بباريد و به زارى برخروشيد كه : اگر آن نوذر پاك تن ، پِى و بيخ مرا در چمن اين گيتى نمىكاشت ، اكنون رنج و درد و اندوه اين جنگ و كشتگان را نمىداشتم .
همانا كه از اين پس اگر زنده مانده باشم ، ليك پيوسته دلخستهام . اكنون تن اين
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 739
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٩