او را بديد ، با گرزى از پولاد چينى به جنگش شتافت . رهّام كه نزديك آن جادوگر رسيد ، شتابان تيغ كين از ميان بركشيد و دست آن جادوگر را با شمشير تيز از تن جدا ساخت . ناگهان بادى چون رستاخيز برخاست و آن ابر تيره را از آسمان ببرد . پس رهّام پهلوان كه آن دست بازور جادوگر را برداشته بود ، از كوه فرود و به دشت آمد و بر اسپ سوار گشت . آسمان همچنان گشت كه پيش از آن بود . بر آسمان كبود ، خورشيد فروزنده درخشيدن گرفت . آنگاه رهّام به پدرش گفت كه آن جادوگر چه كرد و در آن روز نبرد بر ايشان چه آورْد . پس دليران ايران بديدند كه آوردگاه چون دريايى از خون گشته است . همهء دشت ، يك سره پر از تنهاى بىسر و سرهاى بىتن ايرانيان بود .
گودرز به توس روى كرد و گفت : ديگر نه پيل مىخواهيم و نه كوس . همگى تيغها را بر مىكشيم و جوشان به جنگ مىشتابيم و يا مىكشيم و يا كشته مىگرديم . همانا كه ديگر زمان ما بسر آمد و ديگر هنگام كمند و تير و كمان نيست . توس كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پير كارآزموده ، اكنون كه آسمان از آن زمهرير پاك گشت و پروردگار فريادرس ، ما را فرّه و زور بداد ، ديگر چرا بايد سر خود را به باد دهيم ؟ پس تو در اين جنگ پيش دستى مكن و بگذار تا خود آنان آهنگ ما كنند .
ز بهر زمانه پذيره مشو * به نزديك بدخواه ، خيره مشو
تو در دل سپاه با درفش كاويانى بمان و تيغ بنفش در دست گير . گيو و بيژن نيز با هم به سوى راست و گستهم به سوى چپ سپاه روند . رهّام و شيدوش و گرازه نيز در پيش سپاه جاى گيرند . اگر من در اين رزمگاه كشته شدم ، تو سپاه را به سوى شاه ايران بازگردان . همانا براى من مرگ ، نامىتر از اين باشد كه در هر جاى ، سرزنش دشمن بدكنش را بشنوم .
چنين است گيتى ، پر آزار و درد * ازو تا توان گِرد بيشى مگرد
فزونيش يك روز بگزايدت * به بودن زمانى نيفزايدت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 737
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٧