تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 736

مساهمون:

ص٧٣٦
جادوى كردن تورانيان بر سپاه ايران در ميان آن تركان ، افسونگرى به نام بازور بود كه هم كژّى و جادو آموخته بود و هم چينى و پهلوى مىدانست . پس پيران به آن افسون پژوه گفت : از اينجا به سرِ آن كوه برو و بىدرنگ برف و سرما و بادى سخت بر ايشان پديد آور . در آن هنگام تيرماه بود و آسمان تيره گشته و ابر سياهى بر فراز آن كوه پديدار بود . چون بازور به آن كوه رفت ، ناگهان چنان باد و برف سختى برآمد كه دست نيزه‌گذاران از كار فرو ماند . در آن رستاخيز و زمهرير ، پهلوانان مىخروشيدند و باران تير مىباريد . پس پيران به سپاهيان خود بفرمود تا به سپاه ايران بتازند . چون از سرما نيزه در دستهايشان يخ زد ، ديگر نيرويى براى كسى نماند . پس هومان فريادى بزد و بسان ديوى بتاخت . چندان از ايرانيان بكشتند كه درياى خون روان شد . سواران ايران بر خاك افتادند و همهء دشت پر از برف و خون گشت . ديگر از آن همه كشته ، جايى براى كشتن در جنگ نبود و از آن كشتگان و برفها همه‌جا پر شده بود . در هر جاى آن دشت ، شمشير و دستى افتاده بود و سپاهيان بسان مستان به رو افتاده بودند . هيچ جاى گردش در آن روزگار نمانده و دست سپاهيان از سرما سياه گشته بود . پس در آن هنگام ، توس سپهدار و پهلوانان به زارى سر به سوى آسمان بلند كرده و گفتند : اى برتر از دانش و هوش و انديشه و جاى ، ما همه بندگان گناهكار تو هستيم و به بيچارگى در پيشگاه تو داد خواهيم . پس تو در اين بيچارگى ، دستگير ما باش و از همهء ما اين زمهرير را دور كن . در اين سرماى سخت تو فريادرس ما باش ، زيرا كه هيچ كس را جز تو فريادرس نخواهيم . در همان هنگام مردى دانش‌پژوه بيآمد و با انگشت ، كوهى را كه جاى بازور نستوه بود و در آن بالا به افسون و جادو سرگرم بود ، به رهّام نشان داد . پس رهّام از آن رزمگاه ، اسپ خود را بدانسوى تاخت . آنگاه دامان زره خود را بر كمر بزد و پياده تا به سر كوه رفت . چون آن جادوگر