درخت كژّى برآيد . پيش از اين به ارژنگ كه پهلوان نامبردارى از شمايان بود ، نيروى خود را نمودم . اكنون تو نيز با خشتى در دست و سوار بر اسپ ، بار ديگر به كينهخواهى آمدى . پس سوگند به جان و سرِ شاه سپاه ايران كه بدون جوشن و گرز و كلاهخود رومى ، بسان پلنگى كه در كوه بر نخچيرى چنگ مىيازد ، به جنگ تو مىآيم . آنگاه چون در اين دشت نبرد ، جنگ كنم ، كار مردان را خواهى ديد .
هومان كه چنين شنيد ، به دو گفت : بدان كه بيشى ، خوب نباشد . پس تو نيز آن را مجوى . اگر يك بار كار اين چنين شد كه روزگار بيچارهاى به دست تو سرآيد ، ديگر چنين گمانى مبر . آن ارژنگ به گاهِ جنگ ، در پيش من خود را مَرد نمىپنداشت . ليك آيا دليران سپاه تو شرم نمىدارند و خون در تن يكى از ايشان نيز به جوش نمىآيد چون ببينند كه سپهبدشان بجاى ايشان مىجنگد ؟ آيا آن بيژن و گيو و گودرز كشوادگان كجايند ؟ تو اگر سپهبدى ، پس از چه رو ، خود ، از دل سپاه به اين رزمگاه آمدهاى ؟ كه با اين كار ، خردمندان ، بيگانهات خوانند و هوشياران ، ديوانه . اكنون برو و آن درفش كاويانى را نگاهدار ، زيرا كه سپهبد به جنگ نيآيد . پس بنگر كه شاه از ميان آن پهلوانان به چه كسى جامهء شاهوار بداد و چه كسى از ميان ايشان ، نگين و كلاه مىجويد . آنگاه به ايشان بفرماى تا به جنگ بشتابند . زيرا اگر تو به دست من كشته گردى ، به اين سپاهيان نامدارت بد رسد و كشته گردند و اگر هم زنده مانند ، پيچان شوند . و ديگر اين كه تو را سخنى راست بگويم كه همانا روان و دلم بر زبانم گواه باشد . بدان كه دلم پر از درد مىشود از اين كه ببينم در روز نبرد ، مردان ِ مرد به جنگم مىآيند . من پس از رستم - پسر زال پسر سام سوار - يك نامدار نيز چون تو نمىشناسم . همهء پدرانت نامبردار و شاه بودهاند . پس چون تو به جنگ آيى ، ديگر سپاه از براى چه باشد ؟ اينك برو تا يك نامجوى از ميان سپاهيانت به جنگ من آيد .
توس كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى مرد سزاوار ، من هم سپهبدم و هم يك سوار جنگاور . ولى تو نيز در ميان سپاه توران ، نامدار هستى . پس چرا به اين كينهگاه آمدى ؟ اكنون اگر دلت پند مرا بپذيرد ، با اين كار ، پيوند مرا خواهى جست . بيا و با
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 730
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٠