خاسته بود ، پس بدان دشت نبرد آمد و گَرد برانگيخت و جنگ با ايرانيان را جويا شد . چون توس سپهبد ، او را از دور بديد ، بغرّيد و تيغ از ميان بركشيد و به آن پسر زره گفت : برگوى كه نامت چيست و چه كسى از جنگاوران ترك در اين جنگ با تو يار است . ارژنگ به دو گفت : من ارژنگ جنگيم ، آن شير سرافراز و استوار كه اكنون در اين آوردگاه ، خاك را از تو جوشان مىكنم . چون گفتار آن پسر زره به پايان رسيد و توس سپهدار بشنيد ، ديگر هيچ جاى پاسخى نديد . پس همان تيغ آبدارى را كه در دست داشت چنان بر سر و كلاهخود آن نامدار بزد كه گويى تنش هرگز سرى نداشته است .
پيران و سپاه توران كه چنين ديدند ، اندوهگين گشتند . ليك چون آن آوردگاه از پهلوانان تهى مانْد ، همهء آن دليران و پهلوانان و شيران نرّ توران ، شمشير و گرزهاى گران كشيدند و به آواز بلند گفتند : اكنون همگى بكوشيم و با جنگ خود ، گيتى را بر دل توس به تنگ آوريم . هومان گفت : امروز با ايشان جنگ كنيم و دلهاى خود را تنگ نداريم . اگر نامورى از ميان ايشان به جنگ ما بيآيد ، ما نيز پهلوانى را به جنگ او فرستيم و ببينيم تا روزگار چه پيش خواهد آورد . ليك امروز به تندى با ايشان جنگ نكنيم و درنگ داريم . ولى چون [ شب فرا رسد ] و بانگ تبيره از سراپردهء ايشان برخيزد و سپاهيان از جاى بجنبند ، همگى گرز و دشنه مىكِشيم و بدانسوى رود مىرويم و اگر پروردگار گيهاندار و بخت ، يارمان باشد ، رزمى سخت مىكنيم .
جنگ هومان با توس
پس هومان بر اسپى بادپاى ، چون دالمن سوار گشت و بتاخت . گويى آن اسپ از آهن و خود هومان ، كوه البرز بود كه درون جوشن رفته بود . بدين سان هومان با خشت درخشانى در دست به پيش سپاه آمد . توس سپهبد از جاى بجنبيد . همه جا پر از نالهء كارناى گشت . توس به هومان گفت : اى شوربخت ، همانا كه در پاليز كينه ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 729
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٩