تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 732

مساهمون:

ص٧٣٢

ليك توس به هومان گفت : اين چه آشفتنى است ؟ تو در اين دشت با من پيكار مىكنى . پس بيا تا ابروان خويش پر از چين سازيم و به جنگ يكديگر شتابيم . هومان گفت : براستى كه مرگ ، داد است . سرى زير تاج مىميرد و سرى زير كلاهخود . پس همان بهتر كه مرگ آدمى در آوردگاه به دست يك سپهبد و پهلوان پرخاشخر و سوارى پر هنر رسد . پس هر دو گرز گران در دست گرفتند و به يكديگر بتاختند . زمين مىچرخيد و روز ، تار گشته بود . از آن جنگ ايشان ، ابرى بر فراز كارزار بسته شد . گويى ناگهان خورشيد گيتىفروز نهان گشت و روز ايشان شب شد . از آن چكاچاك گرزهاى گران ، سرهاى ايشان چون سندان آهنگران گشته بود . بانگ آن گرزهاى پولادينشان تا به ابر خاست و باد آن جنگ تا درياى شهد برآمد . سرانجام آن گرزهاى گران آهنين رومى ، چون كمان چاچى خم گشت . گويى به زير كلاهخودهاى ايشان بجاى سر ، سنگ بود . روى مرگ نيز در پيش چشم ايشان سياه شد . پس به شمشير هندى دست بردند و ديگر از پولاد و سنگ ، آتش فرو ريخت . تا اين كه از نيروى آن گردنكشان ، تيغ تيز هم خم آورد و ريز ريز شد . چون دهانشان خشك و سرشان پر از خاك گشت ، هر دو دوال كمر يكديگر را گرفتند ، ليك سر يكى از آن دو نيز به خاك نيآمد . ناگهان كمربند هومان بگسست ، ولى در همان هنگام او بِجَست و بر اسپى آسوده « 1 » سوار شد . توس سپهبد دست به تركش برد و كمان را به زه كرد و بر آن هومان نامور ، بارانى از تير خدنگ بباريد و آفتاب را در پيش چشمان او سياه كرد . چون دو پاس از شب بگذشت ، همه جا همچون الماس شد . سرانجام از آن تيرهاى خدنگ ، زخمى به اسپ هومان رسيد و آن اسپ بر خاك افتاد . پس هومان در برابر گرز توس ، سپر را بر سر آورد . چون پهلوانان سپاه توران ، او را پياده در آن رزمگاه ديدند ، اسپى برايش ببردند . هومان بر آن زين توزى نشست و تيغى هندى در دست گرفت . ليك همهء آن

هامش
( 1 ) - آسوده به معناى ذخيره است .