چهرهاش آشكار گشت . پس به فرستاده گفت : به پيش پيران روشن روان برو و او را بگوى كه اگر آنچه بگفتى راست است ، پس مرا با تو كارى نباشد . از اينجا دور شو و اين در كينه و راه زيان را ببند . بدان كه اگر بدون سپاهيانت به پيش شاه ايران رَوى ، پاداش نيكى از شاه بيابى . در ايران تو را پايگاه پهلوانى دهند و افسر خسروانى بر سرت نهند . شاه نيز چون آن كردار خوب تو را به ياد آرد ، دلش از درد تو رنجه مىگردد . بارى ، گودرز و گيو و ديگر سران و بزرگان سپاه نيز همين سخنان توس را بگفتند .
پس فرستاده چون باد به نزد پيران ويسه بيآمد و آنچه از توس و گودرز روشن روان بشنيده بود ، به پيران پهلوان بگفت . پيران كه چنين شنيد ، به دو گفت : من روز و شب ، به ياد توس سپهبد لب مىگشايم . پس اينك با همهء خويشان و هر خردمندى كه پند مرا بشنود ، به ايران مىروم . همانا كه زنده ماندن بهتر از بزرگى و تاج و تخت باشد . ليك مغز پيران از آنچه كه مىگفت ، تهى بود و تنها در انديشهء يافتن روزگارى بهتر بود .
سپاه فرستادن افراسياب به نزديك پيران
آن شب پيران به هنگام خواب ، فرستادهء سوارى به سوى افراسياب فرستاد و او را گفت : آگاه باش كه سپاهى از ايران با توس و گيو و گودرز و شيدوش و با پيل و كوس به اينجا آمد . ليك من ايشان را پيامى بسيار فريبكارانه بفرستادم و پندهايى بدادم .
پس تو اكنون سپاهى از جنگاوران و نامداران و كينهجويان برگزين . باشد كه بيخ ايشان را بر كَنيم و در بوم و بر ايشان آتش زنيم . و گرنه از كين سياوش ، هرگز آن شاه ايران و سپاهيانش نخواهند آسود .
چون افراسياب آن سخنان را بشنيد ، سران و بزرگان را فرا خواند و از آنچه كه پيران بگفته بود با ايشان سخن راند و گفت : اكنون بايد به كين خواهى بشتابيد . پس افراسياب چنان سپاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 727
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٧