بدگمان گشت كه آن برادر فرّخت به پيش تو نيامد . اينك اگر چه برادر فرّخت كشته گشت ، ليك اندوه از دل بيرون كن و بدان كه هيچكس بىآنكه روزگارش بسر آمده باشد ، نمرده است : چه بيرون شود جان چه بيرون كنند * نماند وگر سيصد افسون كنند خسرو كه چنين شنيد ، به رستم گفت : اى پهلوان ، دلم از براى آن جوان ، پر از درد گشته بود . ليك اگر چه دلم از آن درد ، پيچان بود ، اكنون پند تو داروى جانم گشت . پس توس سپهدار سركش - كه از بيم شاه ، چاپلوس گشته بود - به پوزش بيآمد و خسرو نيز او را ببخشود « 1 » . آنگاه چون خورشيد به شتاب سر در نشيب آورْد و شب فرا رسيد و ماه - كه تنش چون لآل درخشان بود - پديدار شد ، توس سپهبد با گيو و پهلوانان سپاه ايران به نزد شاه آمد او را آفرين خواند و گفت : تا روزگار بر جاست ، انوشه « 2 » بزى . زمين ، پايهء تاج و تختت و آسمان ، مايهء فرّ و بخت تو بادا . بدان كه دل من از آن كارى كه كردم پر از اندوه است و جگر خستهام . جانم پر از شرم شاه و زبانم پر از پوزش و دلم پر از گناه است . از انديشهء فرود و زراسپ - كه شادى جانم بودند - پيوسته چون آذرگشسپ برافروخته مىگردم . اگر من در ميان اين انجمن گناهكارم ، اكنون از آن كردهء خويش و بويژه از آنچه كه بر بهرام و ريونيز آمد ، پيوسته به خود مىپيچم . براستى كه ديگر جانم به پشيزى نيز نمىارزد . ليك اينك اگر شاه از من و اين بزرگان خشنود گردد ، بروم و كينهء اين ننگ را بازآورم و رنج سپاه را بر تن خويش نهم و يا جان بستانم و يا جان دهم . از اين پس ديگر به تخت و كلاه و بزرگى ننگرم و سرم بجز كلاهخود چينى نبيند . پس شهريار كه چنين شنيد ، از گفتار او شاد گشت و دلش چون گلهاى بهارى ، تازه شد و آن شب را با تهمتن و آن نامداران و دليران در آن باره سگالش كرد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 724
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٤
هامش
( 1 ) - مجمل التواريخ و القصص ، ص 48 .
( 2 ) - انوشه به معناى شاد و خرّم و جاويد است .