نيز در سوى پايين ايشان بود ، همگى با پشيمانى و درد به ياد فرود افتادند . و بدين سان با دلى پر از درد و گناه و چشمانى كه از بيم شاه ، خون مىگريست ، شرمگين و جگر خسته و گناهكار به پيش شاه آمدند . برادرش را به بىگناهى كشته و نگين و كلاه را به دشمن سپرده بودند . پس با داغى بر دل ، دستها به كِش كرده « 1 » ، پرستارفش به پيش شاه رفتند . خسرو با خشم در ايشان بنگريست . دلش پر از درد و چشمانش پر از خون بود . پس به درگاه يزدان چنين گفت كه : اى دادگر ، اين تو بودى كه مرا تخت و بخت و هنر بدادى . اكنون من از تو شرمگينم ليك تو بىگمان از چند و چون اين كار ، آگاهترى . و گرنه مىفرمودم تا هزار تن از ايشان را بر اين سرزمين بىارزش به دار كشند . توس و هر كه را با او كمر بدان كار بسته بود نيز به دار مىكشيدم . من از كين پدر ، خروشان بودم و دلى پر از اندوه و درد و جوش داشتم . ليك اكنون كينهء فرود نيز بدان افزوده گشت . براستى كه بايد سر توس نوذر را از تن جدا ساخت . او را گفتم اگر بر سرت درم نيز ريزند ، هرگز به سوى كلات و چَرَم مرو ، زيرا كه فرود كِي نژاد و دلاور با مادرش در آنجاست و نمىداند كه توس فرومايه كيست و اين سپاه آراسته از براى چيست . پس بىگمان از آن كوه به جنگتان مىآيد و بسيارى كشته مىگردند . ليك توس ، اين نامرد ناهوشيار ، سپاه را به شتاب به سوى آن دژ ببرد . اكنون نيز بناگزير كردگار سپهر ، از توس و سپاهيان مِهر خود بُريد . اين بد كه به گودرزيان رسيد ، از توس بود كه بر او و پيل و كوس او نفرين بادا . آن همه جامههاى شاهوار و پندش دادم و به جنگ برادر خودم فرستادمش . هيچ پهلوانى چون پسر نوذر مبادا . دريغ آن فرود - پسر سياوش - كه نيرومند و دلير و با گرز و تيغ بود . او نيز بسان پدر ، به بىگناهى ، بدست سپهدار من و سپاهيانم كشته شد . همانا كه در گيتى هيچكسى را كمتر از توس نبينم و تنها سزاوار دارزدن و بند كردن است . نه در سرش مغز است و نه در تنش ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 722
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٢
هامش
( 1 ) - دستها را به كش كردن يعنى دستها را به نشانهء ادب بر سينه نهادن .