و اين گيتى را بر بدانديش به تنگ آوريم . بدين سان آن سپاه با چنين انديشهاى ، همگى با ديدگانى پر خون و دلهايى در گداز از آن سرزمين بازگشتند . برادر از خون برادر ، پر از درد و لبهايشان از براى خويشان ، پر از آه سرد بود . همگى با درودى بر آن كشتگان ، به سوى كاسهرود رفتند .
از سوى ديگر چون پيش رو سپاه توران بدان رزمگاه بيآمد ، هيچكسى را در آنجا نيافت . پس به شتاب پيران را آگهى فرستاد كه : ديگر اين سرزمين از ايرانيان تهى گشت . چون پيران آن سخن بشنيد ، شتابان ، كارآگاهانى را به هر سو بفرستاد تا ببيند آيا آن پيام درست است يا نه . چون دريافت كه برگشتن آن سركشان ايرانى درست است ، ديگر روان خود را از اندوه بشست . پگاه ، خود با سپاهيانش بيآمد و به گِرد آن رزمگاه بگشت . همهء كوه و دشت و دهار پر از سراپرده و تاژهاى بيشمار بود . پس پيران بسيارى [ از آنچه را كه از ايرانيان مانده بود ] به سپاهيانش ببخشيد و خودش نيز برگرفت و از كار گيتى در شگفت مانده بود :
كه روزى فرازست و روزى نشيب * گهى شادمانيم گهى با نهيب
همان به كه با جام گيتىفروز * همى بگذرانيم روزى به روز
آنگاه پيران فرستادهاى را به هنگام خواب بفرستاد تا از آن كار به نزد افراسياب آگهى ببرد . افراسياب سپهدار از آن آگهى شاد گشت و ديگر از رنج آزاد شد . همهء سپاهيان نيز روشن روان گشتند و بر سر راه پيران پهلوان آذين ببستند و از فراز بام و در پارچه بيآويختند و بر سرش درم ريختند . چون پيران سپهبد به نزديكى شهر رسيد ، شاه و سپاهيانش او را پذيره شدند . افراسياب بر او آفرين بسيار كرد و گفت :
همانا كه در ميان پهلوانان ، هيچ همتايى براى تو نباشد . آنگاه دو هفته از ايوان افراسياب ، آواى چنگ و تنبور برخاست . در هفتهء سوم پيران آهنگ آن كرد تا با شادمانى بازگردد . پس افراسياب چنان جامهء شاهوارى براى او بيآراست كه اگر بخواهم برايت زيباييهاى آن را برشمارم ، ياراى شنيدنش را نداشته باشى و شتاب
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 719
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٩