تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 720

مساهمون:

ص٧٢٠
كنى . آنگاه از بسيارى دينار و گوهر شاهوار و كمرهاى زرّين گوهرنگار و اسپان تازى زرّين ستام و شمشيرهاى هندى زرّين نيام و يك تخت پر مايه از پيلسته و ساگ و گردنبندى از پيروزه و تاجى از بيچاده و كنيزان چينى و ريدكان رومى با جامهايى از پيروزه پر از مشك و شاهبوى به نزديك پيران فرستاد . سپس او را بسيار پند بداد كه : پيوسته هوشيار باش و روزگار خود با موبدان گذران و سپاه را در برابر دشمن نگاهدار باش و چند تن از كارآگاهان خردمند را نهانى به هر سو بفرست ، زيرا كه امروز كى خسرو كشور ايران را با داد و دهش بيآراسته و او را نژاد و بزرگى و تخت و تاج است و ديگر به چيزى نياز ندارد . پس تو از دشمنى كه بازگشت ، به زينهار مباش و پيوسته از او آگهى ياب . و بدان در جايى كه رستم ، پهلوان باشد نبايد كه بىترس بخوابى . مرا جز وى هيچ انديشه‌اى نباشد زيرا كه او را بجز كينه جستن ، هيچ پيشه‌اى نيست . مىترسم كه ناگهان از جاى بجوشد و سپاهى به توران آورد . پيران كه سخنان او را بشنيد ، همهء پندهايش را پذيرفت - زيرا كه افراسياب هم شاه بود و هم خويش او . و بدين سان پيران سپهدار با سپاهش به سوى سرزمين ختن روى نهادند و پيران كارآگاهانى را از هر سو بفرستاد تا پيوسته از رستم آگهى داشته باشد . اكنون كه اين داستان فرود به پايان آمد ، بايد رزم كاموس شنيد . داستان كاموس كشانى آغاز داستان به نام خداوند خورشيد و ماه كه خِرَد ، دل را به نام او راه نمود . خداوند هستى و راستى كه از تو كژّى و كاستى نمىخواهد . خداوند كيوان و بهرام و خورشيد كه ازو شاديم و به دو اميدوار . ندانم او را چگونه ستودن ؟ همانا كه از انديشه به دو ، جان خود