برادرش را آن چنان زخمى و تژاو ناراستكار را در بند ديد ، ناگهان برخروشيد و ريش تژاو را بگرفت و چون چكاوكى سر از تنش جدا كرد . و در همان هنگام بهرام پهلوان جان بداد . آرى ساز و نهاد گيتى چنين است . عنان بزرگى هر آن كس كه جست * نخستش ببايد به خون دست شست اگر خود كشد يا كشندش به درد * بگرد جهان تا توانى مگرد گيو بر بالين بهرام برخروشيد و خاك سياه بر سر ريخت . آنگاه پيكر بهرام را بر اسپ تژاو ببست و به بيژن سپرد و خود سوار بر اسپ شد . و بدين سان بهرام را از آن جايگاه نبرد بيآورد و به آيين ايرانيان برايش دخمهاى ساخت و سرش را به مشك و خوشبوى « 1 » بيآگند و تنش را با پرنيان چينى بپوشيد و بسان شاهان ، او را بر تخت پيلسته بخواباند و تاجى از بَرَش بيآويخت . آنگاه در دخمه را ببستند . گويى هرگز بهرام نبود . سپاه نامور ايران نيز از براى بهرام و آن گردش روزگار سوگوار گشتند . بازگشتن ايرانيان به نزد خسرو چون خورشيد درخشان سر از كوه بيرون آورد و تاج روز سپيد پديدار گشت ، آن سپاه پراكندهء ايران گِرد آمدند و با يكديگر به گفتگو پرداختند كه : آن همه از ايرانيان كشته شدند و بخت سالار سپاه برگشت و اين چنين دست تركان در جنگ بر ايرانيان چيره شد . اكنون ديگر جاى درنگ سپاه نباشد و بىگمان بايد به پيش شاه رويم و ببينيم كه روزگار چه پيش خواهد آورد . اگر دل شاه آهنگ جنگ ندارد ، پس ما نيز نبايد چنين كنيم . چه بسيار پسرها كه بىپدر و چه بسيار پدرها كه بىپسر گشتند و چه بسيار كسان كه كشته و فراوان زندگانى كه جگر خسته شدند . اگر هم شاه ، ما را به جنگ فرمان دهد پس سپاهى نامدار بسازيم و با دلهايى پر از كين و جنگ بيآييم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 718
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٨
هامش
( 1 ) - خوشبوى به پارسى به معناى عبير است .