آورد و با زور ، او را از پشت زين برگرفت و به خوارى بر زمينش افكند . آنگاه از اسپ فرود آمد و دستان تژاو را ببست و خود ، سوار بر اسپ شد و او را كِشان كشان به مانند بيهوشان ، از پسِ خود ببرد . تژاو كه چنين ديد ، گيو را به خواهش گفت : اى دلير ، ديگر با من هيچ توانى نمانده است . آيا من چه كردم كه از ميان اين سپاه بيشمار ، در اين شب تيره تنها به من روى كردى ؟ ليك گيو دويست تازيانه بر سر تژاو زد و گفت : اكنون ديگر جاى هيچ گفتارى نيست . اى بدتن شوربخت ، آيا نمىدانى كه در باغ كينه ، بار ديگر درختى بكاشتى كه سر آن به آسمان سايد و تنش خون و ميوهاش دشنه باشد ؟ اكنون كه بهرام را در جنگ ، شكار خويش يافتى رزم نهنگ را ببينى . تژاو جنگى گفت : براستى كه تو چون دالمنى « 1 » و من همچون چكاوكى هستم . ليك بدان كه من هرگز گمانى بد به بهرام نبردم و روزگار او بدست من سر نيآمد . زيرا كه چون من به پيش او رسيدم ، سواران چين در آن دشت كين ، او را كشته بودند . اكنون از درد آن بدكردارى ايشان كه به بهرام رسيد ، دل تو اين چنين پيچان شده است . گيو دلير كه سخنان تژاو را بشنيد ، او را كِشان كِشان به پيش آن بهرام شير جگر خسته بيآورد و به دو گفت : اكنون سر بىارزش تو را به كيفر آن ناراستكاريى كه كردى از تنت جدا سازم . پروردگار گيهان آفرين را سپاس كه چندان از روزگار ، زمان يافتم تا روان بدانديش تيرهات را از تنت جدا سازم . تژاو كه چنين ديد ، گيو را خواهش بسيار كرد تا از كشتن او روى بتابد و به گيو گفت : اگر هم آنچه مىگويى بوده است ، اكنون از اين كه سرم را به دشنه ببُرى ، تو را چه سودى مىرسد ؟ من از اين پس روان تو را بنده مىگردم و دودمانت را پرستش مىكنم . در همان هنگام بهرام پهلوان كه چنين ديد ، به گيو گفت : بدان كه هر كه زاييده شد ، سرانجام بايد از اين گيتى درگذرد . اينك اگر از تژاو بر تنم بد رسيده است ، ليك او نبايد زهر مرگ را بچشد . سر پر گناه او را از تن جدا مساز و بگذار تا پيوسته در گيتى به ياد من باشد . ولى گيو چون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 717
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٧
هامش
( 1 ) - دالمن به پارسى به معناى عقاب است .