تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 715

مساهمون:

ص٧١٥
و جنگاوران ما به پيكان تو كشته و زخمى گشتند . آيا چگونه سواران ما چنين ننگى بر خويشتن روا دارند و بگذارند كه تو به سوى ايران رَوى ؟ ليك اى جوان ، بدان كه اگر من از افراسياب هراسى در دل نداشتم ، به تو اسپى مىدادم تا تو را به پيش گودرز پهلوان رساند . پيران اين بگفت و با دلى پر از مِهر و سرى پر از انديشه به جاى خود بازگشت . آنگاه تژاو كينه‌جو از ميان سپاه به پيش پيران آمد و از او در بارهء بهرام بپرسيد . پيران گفت : همانا كه بهرام را هيچ همتايى از پهلوانان نباشد . او را با مهربانى و نيكى ، پندهاى بسيارى بدادم و راهى به دو نمودم ليك سخنانم را بر دلش هيچ راهى نبود و پيوسته آهنگ رفتن به سوى سپاه ايران دارد . تژاو جنگى كه چنين شنيد ، به پيران گفت : اينك من پياده به جنگ او مىروم و او را به چنگ مىآورم . پس تژاو شتابان بدان رزمگاهى كه بهرام پهلوان ، بىهيچ سپاهى بر آن بايستاده بود ، آمد . چون بهرام را با نيزه‌اى در دست بديد ، چون پيل مست برخروشيد و به دو گفت : در اين جنگ ، از اين سپاه رهايى نخواهى يافت . اينك كه سرهاى بسيارى را از تن جدا ساختى ، مىخواهى با سرفرازى به ايران رَوى ؟ در اينجا بمان ، زيرا كه در همينجا است كه روزگارت بسر آيد و سر از تنت جدا گردد . پس تژاو به يارانش فرمود : همگى با تير و ژوپين و گرز بر او بتازيد . ناگهان سپاهى از سران توران به گِرد بهرام انجمن گشتند . بهرام پهلوان ، كمان را به زه كرد و بارانى از تير بر ايشان بباريد كه همه‌جا را بر ايشان تيره ساخت . چون تيرها به پايان رسيدند ، دست به نيزه برد و همهء آن كوه و دشت را چون دريايى از خون ساخت . نيزه نيز به دو نيم گشت ، با گرز و تيغ ، همچون ابرى ، خون چكانيد . چون پيوسته بدين سان رزم كرد ، ديگر خسته و بىزور و توان گشت . پس در همان هنگام تژاو از پشت سر او بيآمد و تيغى بر دوش او بزد . بهرام دلير بر خاك افتاد و دست دشنه‌گذارش از تن جدا شد . ديگر بهرام از جنگ فرو ماند و كار برگشت . چنان شد كه دل تژاو ستمكار نيز بر او بسوخت و رخسارش چون آتش برافروخته گشت . پس پر از درد و شرم ، روى از بهرام بپيچيد و خون در جگرش به