آگاه كردند و گفتند : اينت شيردلى كه پياده نيز از جنگ ، سير نگردد . پيران گفت : آيا او كيست و نامش چيست ؟ كسى گفت : او بهرام شيراوژن است كه سپاه به دو روشن است . پيران به رويين گفت : برخيز زيرا كه بهرام را جاى گريز نباشد . مگر او را زنده به چنگ آورى و زمانه از جنگ برآسايد . از ميان سپاه نيز هر كه را مىخواهى به جنگ آن نامدار پرخاشخر ببر . رويين - كه چندان نيز بدانديش نبود - چون سخنان پيران را بشنيد ، بشتافت . از سوى ديگر ، چون بهرام شير بديد كه سپاهى از راه بيآمد و از گَرد ايشان ، روى خورشيد و ماه ناپديد گشت ، سپر را بر سر گرفت و بر ايشان چنان بارانى از تير بباريد كه ماه تابنده نيز چونان لاژورد گشت و دست و پاى بسيارى از آن پهلوانان توران كَنده شد . رويين كه چنان ديد ، با ماندهء پهلوانانش به سستى و با روانى تيره و پر درد ، به پيش پيران پهلوان آمد . چون پيران از آن كار آگه شد ، سخت اندوهگين گشت و بسان شاخ درختى بلرزيد . پس بر اسپى جنگى سوار گشت و با جنگاورانى بسيار به سوى بهرام تاخت . چون به پيش او رسيد ، به دو گفت : اى نامدار ، چرا پياده جنگ مىجويى ؟ مگر نه اين كه تو با سياوش در توران بودى ؟ من نيز با تو نان و نمك خوردهام و در كنارت بنشستهام و به تو مِهرى دارم . پس نبايد كه با اين نژاد و هنرهاى بسيار و بدين شيرمردى ، سرت به خاك آيد و دودمان و كشورت بر تو بگريند . اينك بيا تا به هرچه كه مىپسندى سوگند بخوريم و با يكديگر پيمانى ببنديم . آنگاه ديگر من با تو خويش گردم و نيكى كنم . و بدان كه تو را پياده با اين سپاه نامدار ، توان جنگ نباشد ، پس گزند بر جان خويش مياور .
بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پهلوان خردمند و بينا و روشن روان ، سه روز است كه بىآنكه چيزى خورده باشم ، روز و شب جنگيدهام . اينك تنها از تو آرزو دارم كه به من اسپى دهى تا مرا به سوى ايرانيان و به پيش گودرز كشوادگان ببرد و گرنه بىدرنگ با تو جنگ بسازم . ليك پيران به دو گفت : اى نامجوى ، مگر نمىدانى كه اين راه چاره نيست و آنچه تو را گفتم براى تو بهتر باشد ؟ پس اى دلير ، به خيرهسرى ، تندى مكن . به سپاه ما بنگر و ببين كه چندين تن از بزرگان و ديهيم داران
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 714
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٤