تازيانههاى نوى بسيارى دارم . يكى از آنها با دستهاى از سيم و زر است كه دوالش پر از مرواريد و گوهر مىباشد . آنگاه كه فرنگيس آن گنج را برگشاد و مرا آن همه زره و كمر بداد ، من اين زره و تازيانه را برداشتم و آن چيزهاى ديگر را در توران گذاشتم .
يك تازيانهء ديگر نيز كاووس شاه به من بخشيده است كه از بس گوهر در آن نشاندهاند ، چون ماه فروزنده است . پنج تازيانهء ديگر نيز دارم كه همهء آنها زرنگارند و گوهرهاى شاهوار بر آنها بافته شده است . من آن هفت تازيانه را به تو مىبخشم . پس از اينجا مرو و به خيرهسرى بار ديگر جنگ مكن . ليك بهرام پهلوان به دو گفت : اين ننگ را ناچيز نتوان شمرد . شما پيوسته از رنگ و نگار [ تازيانه ] مىگوييد ليك من از آن مىگويم كه نامم ننگين گشته است . پس مىروم و مىكوشم و يا تازيانه را باز مىآورم و يا سر خويش را مىدهم .
بَرو راى يزدان ، دگرگونه بود * همه گردش چرخ ، واژونه بود
هر آنگه كه بخت اندر آيد به خواب * به كوشش نيآيد سخنها بر آب
پس بهرام بر اسپ سوار گشت و بدان رزمگاه آمد . همه جا از فروغ ماه ، درخشان بود .
بهرام بر كشتگان و بخت برگشتگان به زارى بگريست . تن ريونيز در خاك و خون فرو شده و گبر او چاك چاك بود . بهرام شير بر او زار بگريست و گفت : اى سوار جوان و دلير ، اكنون كه كشته گشتى با يك مشت خاك برابر شدى . در اين هنگام بزرگان در كاخند و تو در اين مغاك .
آنگاه بهرام به گِرد برادرانش كه همگى بر آن دشت افتاده بودند ، بگشت . يكى از آن نامداران را ديد كه با شمشير زخمى شده ، ليكن هنوز زنده بود . او بهرام را بشناخت و بناليد .
بهرام نامش را از او بپرسيد . آن زخمى گفت : اى شير ، من زنده هستم ولى در كنار اين كشتگان افتادهام . اينك سه روز است تا آرزوى نان و آب و جامهاى دارم . پس بهرام با مهربانى به پيش او برفت و در كنارش بنشست و بگريست . آنگاه پيراهن خويش را دريد و زخم او را ببست و به دو گفت : اندو مدار ، زيرا كه تنها زخمى گشتهاى و كسى زخمت را نبسته است . اكنون كه آن را بستم و به سوى سپاه بازگشتى ، به زودى بهتر شوى .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 712
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٢