تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١
شد . پس گستهم با جوشن و كلاهخود و نيزه‌اى در دست ، پياده چونان مستان برفت . شب فراز آمده بود كه بيژن به دو رسيد و او را گفت : اى كه هيچ كس در نزد من گرامىتر از تو نيست ، بيا و در پسِ من سوار بر اسپ شو . در آن شب تيره ، هر دو بر آن اسپ بنشستند و به سوى دامن آن كوهسار بگريختند . سواران تركان دلشاد گشتند و از بند و اندوه رهايى يافتند . پس به سوى لشگرگاه خويش بازگشتند . خروشى از پهلوانان ايران برآمد . از آن آه و ناله‌ها گوش ، كر مىشد . هر يك به زارى در آن كوهسار بر خويشان خود مىگريستند . چنين است كردار اين چرخ پير * به هرچه او بگردد بود ناگزير ابر كس به گردش ، ورا مهر نيست * به نزديك او دوست و دشمن يكيست چو زافراز شد بخت را سرنشيب * سزد گر بود مرد را زآن نهيب بازگشتن بهرام به جستن تازيانه به رزمگاه آنگاه چون هر دو سپاه آرميدند و پاسى از شب بگذشت ، بهرام دوان به پيش پدر رفت و او را گفت : اى پهلوان همهء گيتى ، آنگاه كه من آن تاج [ ريونيز ] را برداشتم و با نيزه به بالا بردم ، تازيانه‌اى از من گم شد . اكنون اگر آن را آن تركان بىمايه بيابند و در دست گيرند ، بهرام فرخنده را فسوس كنند و گيتى به پيش چشم او چون آبنوس ، سياه گردد . بر آن چرم ، نام من نوشته شده ، پس نبايد كه سپهدار تركان ، آن را بدست گيرد . اينك به شتاب بروم و اگر چه رنجى دراز بينم ، آن تازيانه را بازآورم . گودرز پير كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پسر ، با اين كار ، بخت را بر خويش بسر خواهى آورد . مىخواهى از براى يك دوال به دَم دشمن بدسگال شتابى . ليك بهرام گفت : من از اين دودمان و اين گروه ، برتر نيستم . و بدان كه در جايى توان مُرد كه زمان بر آدمى بسر آيد ، پس چرا بايد گمانى به كژّى برى . گيو به دو گفت : اى برادر ، مرو . من