چون آن دليران ، ديگر كوس و درفش را بر جاى نديدند ، به دشمن پشت كردند . و از آن كار ، باد در مشت ايشان آمد . كوس و درفش و سرنيزهها نگونسار شد زيرا كه يكباره دلشان برگشته بود . همهء كوه و دشت به خون آغشته بود . چون دشمن از هر سو انبوه گشت ، فريبرز به دامن كوه رفت . از ايرانيان نيز ، آنان كه زنده ماندند ، بدانجا گريختند گرچه براستى كه بر آن زندگى مىبايست گريست . ليك گودرز و گيو و تنى چند از آن پهلوانان نامدار بر جاى بودند . چون گودرز گشواد ، درفش فريبرز - پسر كاووس شاه - را با آن پهلوانان در دل سپاه نديد ، دلش چون آتش بردميد و راه گريز در پيش گرفت . ديگر در ميان گودرزيان ، رستاخيزى به پا شد . گيو به دو گفت : اى سپهدار پير ، اگر تو كه گرز و گوپال و تير بسيار ديدهاى ، بخواهى از برابر پيران بگريزى ، پس من ديگر بايد خاك بر سر كنم . پس چون هيچكسى در گيتى زنده نخواهد مانْد و من و تو را از مردن ، گريزى نيست اينك كه اين روزگار سخت پيش آمده است ، بهتر آن باشد كه بجاى پشت كردن تو ، رويت را ببينند . پس سر از جنگ نپيچيم و بر خاك گشواد ، ننگ نيآوريم . و مگر اين گفتهء باستان را از دانايان نشنيدهاى كه : اگر دو برادر پشت به پشت يكديگر نهند ، كوه نيز در برابر ايشان ، چون مشتى خاك باشد . اينك تو با هفتاد پسر جنگاور و چه بسيار پيلان و شيران نرّ از دودمانت هستى . پس با دشنههامان دل دشمنان را بشكنيم و اگر كوه نيز باشد ، آن را از جا بركَنيم .
چون گودرز آن گفتار گيو را بشنيد و سر و كلاهخودهاى خويشان پهلوان خود را بديد ، از انديشهء خويش پشيمان گشت و بر آن جايگاه خود پاى فشرد . آنگاه گرازه و گستهم و برته و زنگهء پهلوان بيآمدند و سوگندهاى سختى بخوردند كه هيچيك را توان شكستن آن پيمانها نبود . سوگند بخوردند كه : اگر از گرزها جوى خون نيز روان گردد ، از اين رزمگاه روى برنتابيم و همگى پشت به پشت هم دهيم تا مگر آن نام رفته را به چنگ آوريم . پس در آن جايگاه پاى بفشردند و گرز بزدند . ناموران بسيارى از دشمن كشته شدند و زمانه پيوسته بر بدى مىگشت . گودرز پير به بيژن گفت : از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 708
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٨