تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 705

مساهمون:

ص٧٠٥

او در زمانه نبود و روزگار ، سپاهى چون او مىخواست ، بكشتى . آنگاه چون بدان رزمگاه رفتى ، تنها به آرامش و بزم پرداختى . همانا كه جايگاه تو در شهر نباشد و براى تو بهتر باشد كه در بيمارستان به بند آيى . تو را كه خِرَدى در سر ندارى ، در پيش ايرانيان كارى نباشد . همانا كه نژاد منوچهر و ريش سفيدت ، تو را زنده نگاهداشت و گرنه مىفرمودم تا سرت را از تن جدا بسازند . برو كه تا جاودان ، خانه برايت چون زندانى باشد و آن نژاد بدت ، نگاهبانت گردد . و بدين سان كى خسرو او را از پيش خود راند و بفرمود تا به بندش آورند « 1 » درنگ خواستن فريبرز از پيران در جنگ پس فريبرز - كه هم پهلوان بود و هم پسر شاه - كلاه بر سر نهاد . آنگاه به رهّام بفرمود تا با آن كارى كه مىكند ، گوهر و نام بجويد و از آن كوه به نزديك پيران رَوَد و با او فراوان سخن بگويد . فريبرز به دو گفت : به نزد پيران برو و او را پيامى خوب ببر . او را بگوى كه كار سپهر گردان هميشه چنين بوده است كه گاهى جنگ است و گاه ، مِهر . يكى را برآرد به چرخ بلند * يكى را كند زار و خوار و نژند ليك مردان پهلوان و دلير و جنگجوى و گراينده گرز ، هرگز شبيخون نمىكنند . اينك اگر تو آهنگ درنگ كرده‌اى ، ما نيز درنگ كنيم . اگر هم جنگ مىخواهى ، چنين كنيم . ولى يك ماه بايد درنگ تا زخميان ما توان جنگ بيابند . پس رهّام پهلوان از پيش فريبرز بيرون رفت و آن پيغام و نامه را ببرد . ديده‌بان سپاه توران به سر راه او آمد و از نام و جايگاهش بپرسيد . رهّام به دو گفت : من رهّام جنگيم ، آن هنرمند و بيدار و استوار . اكنون به نام فريبرز - پسر كاووس شاه - پيامى

هامش
( 1 ) - مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 89 .