تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
براى پيران آورده‌ام . پس از پيش آن ديده‌بان ، سوارى به شتاب به نزد پيران آمد و گفت كه رهّام - پسر گودرز - از آن رزمگاه به پيش پيران - پهلوان سپاه - آمده است . پيران بفرمود تا رهّام را با گشاده دلى و تازه رويى به پيش او آورند . رهّام كه از نهان بدانديش پيران مىترسيد ، به پيش او آمد . چون پيران او را بديد ، بنواخت و از او بپرسيد و او را بر تخت بنشاند . آنگاه رهّام آن راز را نهان ساخت و پيام فريبرز را با او بگفت . پيران به آن رهّام پهلوان گفت : اين كار را ناچيز نتوان شمرد . اين شما بوديد كه در جنگ پيش دستى كرديد . و ما هرگز خِرَد و درنگ از توس نديديم . او چونان گرگى سترگ به مرز ما آمد و بدون هيچ ترسى ، خُرد و بزرگ را بكشت . چه بسيار كه كُشت و با خود ببرد . بد و نيك اين سرزمين را يكسان شمرد . اكنون شمايان اگر چه به ناگهان بدينجا شتافتيد ، ليك كيفر اين بد را يافتيد . اينك اگر تو پهلوان آن سپاهى ، آنچه كه سزاوار است از من بخواه . اگر يك ماه درنگ مىخواهى ، پس هيچ سوارى به جنگ نيآيد . اگر هم جنگ مىجويى ، من نيز جنگ خواهم ، پس سپاه را بيآراى . ليك شما را بگويم كه چون يك ماه بگذرد ، سپاهتان را از اين سرزمين توران به سوى سرزمين خويش ببريد . و گرنه بار ديگر به جنگتان مىآيم و ديگر هيچ درنگى نخواهم كرد . آنگاه پيران ، جامه‌اى شاهوار براى رهّام بيآراست و به دو داد . پس رهّام پهلوان همچنانكه نامه‌اى برده بود ، نامه‌اى از سوى پيران براى فريبرز بيآورد . چون فريبرز آن يك ماه درنگ را بيافت ، پس همچون شير به هر سو چنگ يازيد . سر هميانها را برگشادند و سرنيزه و كمان و كمند فراهم آوردند و از هر جا مردان را فراخواندند و سپاه را بيآراستند . شكسته شدن ايرانيان به جنگ تركان چون يك ماه بگذشت و هنگام جنگ فرا رسيد ، از پيمان و نام و ننگ بازنگشتند . پس از هر سو خروش سپاه برآمد و همگى به سوى رزمگاه برفتند . از بسيارىِ نالهء