شاه دلير ، آن سخنان او را بشنيد ، بجوشيد و دلش از اندوه ، بردميد . كى خسرو از كار برادرش آزرده بود . اينك درد آن سپاهيان نيز بر دردش افزود . پس آن شب تيره را تا آنگاه كه بانگ خروس برخاست ، زبان به نفرين توس بگشود . آنگاه دبيرى خردمند را پيش خواند و همهء آنچه را كه در دل بيآكنده بود ، برفشاند و با چشمى گريان و با درد و خشم از سوگ برادر ، نامهاى به سوى فريبرز - پسر كاووس - و بزرگان سپاه نويساند . در آغاز نامه ، نخست پروردگار زمين و زمان را آفرين كرد : به نام خداوند خورشيد و ماه ، او كه ما را بر نيك و بد دستگاه بداد ، او كه هم پيروزى و هم شكست و هم دسترسى به نيك و بد از اوست ، او كه گيهان و زمين و زمان را آفريد ، همو كه پِى مور و كوه گران را آفريد ، او كه خِرَد و جان و تن زورمند و بزرگى و ديهيم و تخت بلند را بداد . هيچ سرى از بند او رهايى نيابد ، يكى را از فرّ و شكوه خويش مىبخشد و ديگرى را شوربختى و نياز و اندوه و درد و سختى مىدهد ، همانا كه من از خورشيد درخشنده تا خاك تيره ، از يزدان پاك ، داد مىبينم . توس را با درفش كاويانى و چهل مرد زرّينه كفش از سپاهيان با سپاهى به توران فرستادم . پيش از همه ، اين برادرم بود كه به كينه تباه گشت . برادرى كه هيچ مهتر و سالار سپاهى در ايران ، چون او نبود . دريغ آن فرود جوان و گرامى ، آن سرِ نامداران و پشت پهلوانان . پيش از اينها چندى از كار پدرم زار و بريان و گريان بودم . اكنون بايد بر برادر بگريم . نمىدانم دوست و دشمن من كيست ؟ به توس گفتم : به راه چَرَم و كلات و سپدكوه مرو ، زيرا كه فرود - آن پهلوان نامدار و باگوهر - به همراه مادرش در آنجاست و نمىداند كه اين سپاه ما چه كسانى هستند و از چه رو از ايران بدانجا آمدهاند « 1 » . پس بىگمان از آن كوه بر شمايان جنگ آورَد و بسيارى كشته گردند . دريغ آن پهلوان خسرونژاد كه توس فرومايه ، او را بر باد داد . اگر پيش از اين توس ، سپهبد بود ، براستى كه اين كاووس شاه بوده كه بد اختر بوده است . سپهبدى كه در رزم نيز خوابش مىآيد و به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 703
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٣
هامش
( 1 ) - در اينجا باز هم دليل ديگرى بر اين ديده مىشود كه به تصريح خود كى خسرو ناحيههاى كلات و سپدكوه و چَرَم در ايران نبودهاند .