ميگسارى مىنشيند ، هيچ هنرى ندارد . چنان جان تاريكى هرگز مباد . پس چون اين نامه را بخوانى ، به شتاب ، خورد و خواب و آرام را از خويش دور ساز و زود توس را بدينجا بازگردان و از فرمان من مگرد و هيچ سخنى مگوى . از اين پس تو سپهدار و سالار زرّينه كفش باشى و درفش كاويانى با تو باشد . گودرز سرافراز نيز در هر كارى سگالشگر تو باشد . هيچ در جنگ جستن شتاب مكن و از مِى دور باش و زياد مخواب . هرگز از همان آغاز كار ، به تندى جنگ مكن و بگذار تا دشمن خسته گردد .
پيش رو سپاهت نيز گيو باشد كه او را فرّ و برز و چنگ پلنگ است . پس از هر سو ساز و برگ رزم فراهم آور . و بر تو مباد كه آهنگ بزم كنى . آنگاه چون مُهر شاه بر آن نامه نهاده شد ، شاه به فرستاده گفت : روان شو و شب و روز هرگز از رفتن مياساى و در هر ايستگاهى بر اسپى ديگر سوار شو .
بدين سان آن فرستاده به نزديك فريبرز - آن پهلوان نامور - بيآمد و نامه را بداد .
بزرگان از آن نامه شاد گشتند . آنگاه فريبرز ، توس و گيو و گودرز و سواران و پهلوانان را فرا خواند و از كار گذشته ، بسيار سخن راند . چون آن نامهء شهريار را در پيش ايشان بخواند ، درختى نو در گيتى ببار نشست . آن بزرگان و شيران ايران زمين ، همگى بر شاه آفرين خواندند . توس آن درفش گرامى را با كوس و پيلان و زرّينه كفش بيآورد و به دست فريبرز داد و گفت : اكنون آنچه سزاوارت بود يافتى ، پيوسته بخت تو پيروز و روزگارت نوروز بادا . توس ، اين بگفت و از آنجا برفت و هر كه از آن سواران جنگاور را كه از نژاد نوذر بود ، با خود ببرد . در راه هيچگونه درنگ نكرد و از آن دشت جنگ به نزد شاه آمد و در پيش شاه ، زمين را ببوسيد .
خسرو هيچ در او ننگريست و لب به دشنام بگشود و توس را در پيش آن انجمن ، خوار بكرد . آنگاه به دو گفت : اى بَدنِشان ، نامت از ميان گردنكشان گم بادا . آيا از پروردگار گيهاندار پاك نمىترسى و از اين پهلوانان ، شرم و باك ندارى ؟ تو را گفتم به راه چَرَم مرو . ليك تو رفتى و اندوه بر دلم افكندى . پيش از هر چيز به كين من آراستى و نژاد سياوخش را بكاستى . برادر سرافرازم - آن فرود جنگى - را كه هيچكس چون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 704
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٤