تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢
گرز مىباريد . هيچيك از ايرانيان را در آن جنگ ، پايدارى نبود . پس آن پهلوانان ، كوهى را باروى خويش كردند . همهء اسپان و مردان از جنگ فرو مانده بودند و يك تن را نيز هوش و آهنگ درنگ نبود . آنگاه سپاه تركان كه از آن رزم و راه دراز ، مانده گشته بودند ، از پاى آن كوه بازگشتند . توس سپهبد چون از آن دشت ، خود را به كوه رسانيد ، ديگر از پيكار تركان ، بدون اندوه گشت . چه بسيار از ايرانيان كه كشته گشتند . خروشى برخاسته بود . بر آن زخميان نيز كه مانده بودند ، مىبايست گريست . نه تاج و تخت و سراپرده بر جاى مانده بود و نه اسپ و مردان جنگى . هيچ اندوهگسارى نبود و آن كشتگان را نيز كسى خواستار نمىگشت . چه بسيار پدرها كه بر پسر مىگريستند و با ديدن آن زخميان ، دلشان بريان مىگشت . چنين است رسم جهان جهان * كه كردار خويش از تو دارد نهان همى با تو در پرده بازى كند * ز تيزى و از بىنيازى كند به رنج درازيم و در چنگ آز * ندانيم ما آشكارا ز راز ز باد آمدى ، رفت خواهى به گَرد * چه دانى كه با تو چه خواهند كرد بدين سان دو بخش از سپاه ايران كشته شد و ديگران نيز زخمى گشتند . ليك هيچ پزشكى بر بالين آن زخميان نبود . همه جا پر از اندوه و سرشك خونين بود . توس سپهبد از آن پيكار ، ديوانه گشت و خِرَد ازو دور شد . گودرز نيز به پيرانه سر ، بدون پسر و نبيره و بوم و بر مانده بود . پس پهلوانان با دلى شكسته و راهجوى به پيش او آمدند . گودرز ديده‌بانى به سر كوه و ديده‌بانان ديگرى در هر سو بفرستاد تا مگر آن درد را دارويى يابند . آنگاه به نامدارى از سپاه ايران بفرمود تا ميان را تنگ ببندد و شاه را آگهى رساند كه توس - آن سالار سپاه - چه كرد . باز خواندن كى خسرو ، توس را پس آن فرستاده به نزد شاه آگهى برد كه : ديگر آن روزگار بِهى تيره گشت . چون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 702 | حكيم أبو القاسم الفردوسي