سرآسيمه گشت . در پيش آن سراپرده اسپى زين كرده با برگستوانى بر آن ، بايستاده بود . گيو از سراپرده به جنگ شتافت . ليك از بس مست بود ، بر زمين افتاد . پس چون پلنگى بر خويشتن برآشفت و از آن مستى و كار خودش ، ننگش آمد و با خود گفت :
آيا چه شد كه امشب مغزم از پيكار ، پر از دود گشت ؟ پس بار ديگر بيآمد و بر اسپ سوار گشت و چون باد از جا جهيد . آسمان را از گَرد سپاه و شب تيره تاريك ديد .
چون به سراپردهء توس سپهبد رسيد ، به دو گفت : برخيز كه سپاه آمد و اين دليران شاه در خوابند . آنگاه از آنجا به شتاب با گرز گاوسار در دست ، به نزد پدر رفت . بدين سان گيو چون دود به گِرد سپاه مىگشت و هوشياران را از جا بر مىانگيخت . پس بر بيژن پرخاش كرد كه : آيا اين هنگام جنگ است يا ميگسارى ؟ ناگهان در ميان آن گَرد سياه ، سپاه توران برسيد و بانگى از آن رزمگاه برخاست .
مستان از آن هياهو سرآسيمه گشتند . بارانى از تير بر ايرانيان باريدن گرفت . به زير سرِ آن مستان ، بالين نرم بود و بر روى ايشان تير و شمشير و گوپال گرم .
چون سپيده دميد ، گيو دلير به سپاه بنگريست . همهء آن دشت را از ايرانيان پر از كشته ديد . گودرز در هر سو كه نگاه كرد ، سپاه دشمن را ديد كه مىافزود . سپاهى چون مور و بلخ بر آن سپاه اندك بتاختند . گودرز در ميان سپاه ايران بنگريست ، ليك آن پهلوانان و شيران و دليران را نديد . درفشها دريده ، كوسها نگونسار و رخسار و ديدگان چون آبنوس سياه گشته بود . پدر بىپسر و پسر بىپدر گشته و همهء آن سپاه نيرومند زير و زبر شده بودند .
چنين است اين گنبد تيزگرد * گهى شادمانى دهد گاه درد
پس آن سپاه ايران با بيچارگى بازگشتند و آن سراپرده و تاژها را بگذاشتند . بدون كوس و سپاه و بار و بنه ، با چپ و راست سپاه كه همگى زخمى گشته بودند ، بىمايه و تار و پود به سوى كاسهرود رو نهادند . سواران تركان نيز با روانى پر از كين و زبانى پر فسوس از پشت توس بتاختند . گويى ابرى از پسِ ايرانيان بر جوشن و كلاهخود و گبر ايشان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 701
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠١