جنگاوران سرافراز و پهلوان چند تن هستند . آنگاه چون آن همه سپاهى را بديد ، چنان شادمان و روشن روان گشت كه بر پيران پهلوان آفرين خواند و گفت : پيروز به روى و شاد بازگردى و هرگز چشمانت ، بدى نبينند .
پس آن سپاهيان ، گروه گروه برفتند و ديگر دشت و دريا و كوه پيدا نبود . پيران به ايشان بفرمود كه : از اينجا از سوى اين راه كوتاه و بيراهه برويد ، زيرا نبايد كه ايرانيان از آمدن ما آگاه گردند . باشد كه ناگهان اين سپاه نيرومند را چون كوهى بر سر ايشان فرود آورم . آنگاه پيران كارآگهان سپاه را بفرستاد تا براى او آگهى آورند . پس ايشان به تندى به سوى كروگرد رفتند و از ايرانيان آگهى بيافتند و به پيش پيران بازگشتند و او را بگفتند كه : توس سپهدار در جايى نشسته است و آواى كوس از سپاه بر نمىخيزد زيرا كه همهء ايشان ميگسار و مست هستند و شب و روز جام مِى بدست دارند . هيچ سوار ديدهبانى نز در راه نديديم و گويى به سپاه توران نمىانديشند . چون پيران آن سخنان ايشان را بشنيد ، پهلوانان را فرا خواند و چندى با ايشان از آن سپاه سخن راند و گفت : هرگز چنين سپاهى از ايران اين چنين به چنگ ما نيافتاده است .
شبيخون كردن پيران بر ايرانيان
آنگاه پيران ، سى هزار سوار شمشيرزن را از ميان آن سپاهيان نامدار برگزيد . پس چون نيمى از شب بگذشت ، بىآنكه بانگ تبيره و نفير و هياهويى برخيزد ، آن سپاه روان شدند و هفت پرسنگ براندند . نخست به پيش گلههايى رسيدند كه در آن دشت توران رها بودند . پس بسيارى از آنها را بگرفتند و كشتند . چه بسيار گلهداران و چوپانان كه كشته گشتند . ديگر بخت ايرانيان از ايشان برگشت . آنگاه از آنجا چون گَردى سياه به سوى سپاه ايران رو نهادند . همهء ايرانيان مست بودند و گروهى از ايشان با كمرهايى بگشوده بنشسته بودند . گيو در درون سراپرده ، بيدار بود و گودرز سپهدار نيز هوشيار بود . ناگهان خروش و بانگ زخم تبر برخاست . گيو پرخاشخر ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 700
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٠