به درگاه توس آمد و آواى كوس از درگاه برخاست كه : آن مرد بيدار دل ، آن سوار جنگى با شكار از آن كارزار بيآمد . آنگاه توس سپهدار و آن پهلوانان پرخاش جوى ، آن دژ را ويران كردند و سپس به سوى آن گلههاى اسپان كه در دشت توران رها بودند ، رفتند و هر يك كمانى به دست گرفتند و سر آن اسپان را به دام آوردند . آنگاه سپاه را بيآراستند و سواران ايران پر از زور و خشم بر جايگاه تژاو بنشستند .
آگاهى شدن افراسياب از توس و سپاه او
تژاو كه از اندوه مىگريست ، به نزد افراسياب آمد و او را گفت : بدان كه توس سپهدار ، سپاهى با پيل و كوس بدينجا آورد و سرِ پلاشان و آن مردان نامدار ما را با درد به خاك آورْد . همهء آن سرزمين را به آتش كشيدند و اسپان را بربودند . چون افرسياب آن سخنان را بشنيد ، اندوهگين گشت و آهنگ چارهاى كرد . پس به پيران ويسه گفت : تو را گفتم كه از هر سو سپاه بيآور . ليك تو از سستى و پيرى و نادانى و تنبلى درنگ كردى . تا اين كه بسيارى از خويشان و نزديكان ما را بردند و بزرگانمان را بيآزردند . اكنون ديگر جاى درنگ نيست و گيتى بر ما به تنگ آمده است .
پس پيران سپهدار به شتاب از پيش افراسياب بيرون آمد و از هرجا مردان جنگى را بخواند و ايشان را جنگ افزار و درم بداد و سپاه را براند . چون پيران پهلوان با آن سپاه از شهر به بيرون آمد ، جاى پهلوانان را در سپاه برشمرد . بارمان و تژاو را با سوارانى كه همآورد پيل بودند ، در سوى راست سپاه گذاشت . نستهين پهلوان را كه شير نيز در جنگ با او چون برّهاى بود ، در چپ سپاه گذارد . همهجا پر از نالهء كارناى و كوس و دراى هندى گشت . آسمان از بسيارى و گوناگونى نيزهها و درفشها ، يك سره زرد و سرخ و بنفش شد . سد هزار سپاهى از جنگاوران به سوى كارزار روى نهادند .
از بسيارىِ اسپ و پيل و شتر و سپاه ، از دريا تا دريا ، راهى نبود . پيران در رفتن شتاب مىكرد . افراسياب از ايوان به دشت آمد و همهء سپاهيان را بر شمرد تا بدانست آن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 699
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩٩