تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
ارژنگ و مردوى - كه هرگز از جنگ سير نمىگشتند - با ايرانيان مىجنگيدند . چندى بر اين نگذشت كه ارژنگ از جنگ سير گشت . دو بخش از سپاه توران كشته شدند و بخت آن كينه‌ور ازو برگشت . تژاو دلير بگريخت و بيژن نامبردار شير از پسِ او بتاخت . سرانجام نيزه‌اى بر ميان تژاو زد كه ديگر هيچ توانى با تژاو نمانْد . از آن زخم بيژن ، زره رومى تژاو بر تنش بجنبيد ، ليك بند گره او از هم گشود و نزديك بود كه تژاو بگريزد . چون بيژن بديد كه آن بدگمان ، خود را از دست او برهانيد ، نيزه از دست بر زمين انداخت و همچون پلنگى كه در كوه بر ميشى دست يازد ، چنگ بر او بگشود . آنگاه چون كركسى كه چكاوكى را بربايد ، آن تاج گرانمايهء تژاو را - كه افراسياب بر سرش نهاده و او را بيدار و فرّخ‌نژاد خوانده بود - ربود . تژاو همچنان تا در دژ بتاخت و بيژن نيز چون آذرگشسپ از پسِ او روان بود . چون به نزديكى در دژ رسيد ، اسپنوى خروشان و گريان بيآمد و گفت : اى تژاو ، آن سپاه و زور و توانت چه شد ؟ تو كه بر من پشت كردى و مرا به خوارى در اين دژ بگذاشتى ، اكنون سزاوار است كه مرا در پسِ خود بر اسپ بنشانى و در پيش دشمن رها نسازى . دل تژاو سرافراز بر او بسوخت و رخسارش چون آتش برافروخته گشت . با اسپنوى چون گَرد بتاخت و بيژن جنگجوى نامور نيز از پس ايشان روان گشت . چون آن اسپ تژاو چندى بدويد ، ديگر هيچ توانى با تژاو و اسپش نمانْد . پس تژاو به آن كنيز گفت : اى نيك جفت ، ديگر كار دشوار گشت . اين اسپ جنگى از كار فرو مانْد و آن بدسگال از پسِ ما برسيد و در پيش رويمان نيز دَهارى باشد . اينك اگر بيژن به من برسد ، همانا كه ديگر به دام دشمن بدانديش افتاده‌ام . ليك او با تو چندان دشمن نباشد . پس ديگر با من نمان تا بتوانم اين اسپ را برانم . و بدين سان اسپنوى از پشت اسپ فرود آمد . تژاو از اندوه او مىگريست . چون اسپ سبك گشت ، تندى گرفت . بيژن كه بدانجا رسيد و آن اسپنوى ماهرخ را بديد كه گيسوان مشكينش را تا به پاى فروهشته بود ، كُند گشت و آن خوبرخ را با ناز برگرفت و در پسِ خويش بر اسپ سوار كرد و به سوى سپاه توس پهلوان بازگشت . آنگاه با شادى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 698 | حكيم أبو القاسم الفردوسي