آيا چه كسى از ايرانيان در توران جاى مىگزيند ، مگر اين كه خوراكش خون باشد يا كبست « 1 » ؟ و اگر هم كه مرزبان و داماد شاه هستى ، پس چرا سپاهى بيش از اين ندارى ؟ پس اكنون با اين سپاهيانت در پيش دليران ، تندى و تيزى مكن . زيرا من كه پر هنر و نامدار و دليرم ، سر مرزبانان را به زير آورم . اگر هم با سپاهيانت به فرمان ما درآيى و به ايران به نزد شاه بيآيى و هم اكنون به پيش توس سپهبد رَوى و گفتار او را بشنوى ، من نيز از او برايت جامهء شاهوار و خواسته و كنيز و اسپ آراسته خواهم گرفت . اى رادمرد هر آنچه تو را گفتم راست باشد ، اينك بگو تا چه كنم در اين روز جنگ و نبرد . تژاو فريبكار كه چنين شنيد ، گفت : اى دلير ، بدان كه هيچكس درفش مرا به زير نيآوَرد . اكنون مرا نگين و تخت و اسپ و گوسپند و سپاه هست و شاهى نيز چون افراسياب دارم و كنيزان و گلههاى اسپانم در دشت گروگرد هستند و در ايران كسى اينها را به خواب هم نبيند . پس تو اين سپاه اندك مرا منگر و مرا با گرز بر پشت زين ببين . امروز من با اين سپاه چنان كنم كه از آمدن به اينجا پشيمان گرديد . بيژن كه آن سخنان تژاو را بشنيد ، به پدر فرّخش گفت : اى پهلوان نامور پرخاشخر ، اى سرافراز و بيدار دل ، تو اكنون به گاِه پيرى ، آن نيستى كه در جوانى بودى . از چه رو اين همه به تژاو پند مىدهى و با او مِهر و پيوند دارى ؟ بر تو بايسته است كه گرز و دشنه بكشى و دل و مغز ايشان را بردرى . پس بيژن اسپ را از جاى برانگيخت و خروشى برآمد و گوپال و دشنه را بر دوش نهادند . چنان گَرد تيرهاى از ميان برخاست كه خورشيد نيز ناپديد شد . همهجا چون ابر بهمن ، سياه گشت و ستاره و ماه را نديدند . گيو پهلوان در دل سپاه ، روشنايى آسمان را ببرد . بيژن تيز چنگ نيز كه هرگز در كارى درنگ نمىكرد ، در پيش سپاه بود . از سوى ديگر ، تژاو تاج بر سر - آن همآورد شير درّنده - و پهلوانانش چون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 697
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩٧
هامش
( 1 ) - كَبَست به پارسى به معناى حنظل است .