تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦
بود . ناگهان اسپ كبوده برخروشيد و بهرام گوش سپرد . پس كمان را به زه كرد و ران بيفشرد و آن اسپ گران را از جا برانگيخت . در آن شب تيره ، كبوده پيدا نبود . ليك بهرام بىهيچ سخنى ، چنان تيرى بر كمربند آن چوپان شاه بزد كه رنگ كبوده سياه گشت و از اسپ به زير افتاد و از بهرام زينهار خواست . بهرام به دو گفت : راست بگوى كه چه كسى تو را بدينجا فرستاد و آهنگ تو چه بود ؟ چوپان به بهرام گفت : اگر مرا زينهار دهى ، هر آنچه پرسى به تو بگويم . بدان كه تژاو ، شاه من است و من به نزد او ريدكى هستم و او مرا بدينجا فرستاده است . اينك مرا مكُش تا تو را به جايگاه او راهنما گردم . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : جنگ تژاو با من همچون چنگ گاو است با شيرى درّنده . پس بهرام سر كبوده را با دشنه ببرّيد و آن سر را به فتراك زين كيانى خويش بست و به لشگرگاه آورد و به خوارى بر زمين افكند . از سوى ديگر چون خروش خروس و چكاوك برآمد و كبوده به نزد تژاو بازنگشت ، تژاو پرخاش جوى اندوهگين گشت و بدانست كه بر كبوده بد رسيد . پس سپاهيانش را فرا خواند و به شتاب از آنجا برفت . رزم ايرانيان با تژاو چون روز فرا رسيد ، تژاو سپهبد با سپاهيانش روان شد . از ديده‌گاه ايرانيان خروشى برآمد كه : سپاهى از توران به جنگ ما آمد كه سپهبد آن چون نهنگى است كه درفشى به چنگ دارد . پس گيو از ميان گردنكشان ايران با تنى چند از پهلوانان به پيش او رفت و برآشفته ، نامش را از او بپرسيد و به دو گفت : اى مرد پرخاش جوى ، با اين سپاهيانت كه به جنگ آمدى ، همانا كه خود ، به چنگ نهنگ شتافتى . تژاو دلير به دو گفت : بدان كه من دليرم و چنگال شير دارم و نژادم به پهلوانان و شيران ايران مىرسد . اكنون نيز من نگين بزرگان و داماد شاه و مرزبان اين سرزمينم . گيو كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين سخن را هرگز مگوى زيرا كه آبرويت با گفتن اين سخن مىرود .